کیش . . .

شب شنبه بود . داشتم مدارک لازم برای سفر با هواپیما رو جفت و جور میکردم . قرار بود دو روز آینده رو برای خرید نوعی دوربین عکاسی خاص تو جزیره کیش بگذرونم  . . .  دوربین حرفه ای تو تهران خیلی گرون بود . بچه ها آدرس یک فروشگاه رو تو کیش داده بودن که دوربین حرفه ای رو به قیمت مناسب تری میفروخت . دو روز و یک شب جزیرۀ کیش به بهانه خرید دوربین حرفه ای .

از تمام وسایل سفر فقط یک مسواک که دسته اش رو کوتاه کرده بودم به اضافه مدارک پرواز رو به زور داخل یک کیف کوچیک کمری جا دادم . بلیت هواپیما رو قبل از این که داخل کیف بذارم باز کردم و یک نگاهی بهش انداختم . قرار بود فردا ، یعنی صبح روز یکشنبه راس ساعت شش صبح هفتم آبان ماه با یک هواپیمای اجاره ای روس به سمت کیش پرواز کنم . همه چیز مرتب بود تا این که چشمم به تاریخ پرواز افتاد . به جای هفت نوشته بود شش . . .

دوباره خوندمش ، اینبار با دقت بیشتر . انگار اشتباهی رخ داده بود . به ساعتم نگاه کردم ، ده و نیم شب روز شیشم آبان ماه . زمان پرواز هم شیش صبح همون روز بود . ولی من برای هفتم بلیت گرفته بودم . . . عرق سردی به پیشونیم نشست . این بلیت باطل بود چون از زمان پروازش ساعتها گذشته بود . بلیت برگشت هم باطل بود چون با هیچ وسیله ای نمیتونستم قبل از پرواز برگشت به کیش برسم . از همه اینها گذشته بلیت کیش به صورت چارتر صادر شده بود و در شرایط استفاده از این نوع پرواز هم توضیح داده بودن که " تحت هیچ شرایطی تمام یا بخشی از مبلغ مرجوع نمیشود " . بلیت رو برداشتم و بردم به خواهرم نشون دادم و گفتم که اونم یه بار چکش کنه . وقتی اونم بلیت رو چک کرد کلی به این که باید الان تو جزیره می بودم و نبودم خندید و بلیت رو داد دستم .

تنها راه چاره این بود که فردا اول وقت برم و به شرکت هواپیمایی صادر کنندۀ بلیت اعتراض کنم . اما یکی دیگه از شرایط پرواز این بود که " مشتری باید در زمان صدور بلیت ، آن را مطالعه کند و اگر اشتباهی شده به متصدی کانتر اعلام کند در غیر این صورت چنین و چنان "  قیافه فروشنده بلیت رو در حالی که عبارت " به من چه " رو با خونسردی کامل ایراد میکرد جلوی چشمم آمد . آب یخ . . . آب یخ تنها چیزی بود که میتونست کمی تسکینم بده اونم نه یه لیوان بلکه یه تشت . . . تصمیم گرفتم که فردا با قیافه ای حق به جانب و بلیت باطله در دست به فرودگاه برم ، هر پیش آمد .

مهرآباد . . .

یک ساعت زودتر مثل یک مسافر واقعی رفتم فرودگاه . اول همه برای گرفتن کارت پرواز جلو رفتم . اصلاً نمیدونم چرا فکر کرده بودم میشه با بلیت باطله سوار هواپیما شد . برنامه ام این بود که وقتی قضیه رو شد کولی بازی راه بندازم و بذارمشون تو عمل انجام شده . تا گیت باز شد نفر اول پریدم جلوی در اما به محض دیدن چهرۀ خواب آلود و به هم ریختۀ مامور بازرسی مدارک درجا پشیمون شدم . ولی دیگه دیر شده بود . با نگاه طلبکارانه ای اشاره کرد " بیا جلو " استرس تمام وجودم رو گرفته بود . حس جنایت کار در مقابل قاضی بهم دست داده بود . خواستم خودم اعتراف کنم که پرواز من دیروز بوده و من بین صندلی های این پرندۀ چارتر هیچ سهمی ندارم . با دستی لرزان و قلبی نا امید از رسیدن به جزیره مدارکم رو به طرف مأمور گرفتم . مسلماً اولین چیزی که میدید تاریخ بلیت بود و عکس العملش هم قابل پیشبینی بود . حتی اگه متوجه تاریخ هم نمیشد شمارۀ پرواز رو دیگه حتماً نگاه میکرد .

یک طرف موهاش شکل شاخ شکسته بود . دهنش بو میداد . چشماش کاسۀ خون . ابرو های بلند و شلخته اش رو در هم کشید و شناسنامه و بلیت رو براندازی کرد و نگاهی به من انداخت . حس کردم تمام محتویات قلبم ریخت تو روده هام . موهای دستم گز گز میکرد . کفشام غرق عرق شده بود . یارو دو به شک بود . انگار یه چیزایی فهمیده بود . هی بلیت رو ورق میزد و بالا و پایین میکرد و پشت کانتر یه چیزایی مینوشت . نمیدونم شاید داشت برای مأمورهای دم در مینوشت که " صاحب این بلیت به جرم استفاده از بلیت باطله بازداشت و اعدام شود " اما یه هو دستش رفت بالا و مهری رو که تو دستش بود کوبید روی بلیت و کارت پرواز رو داد دستم . عین گدایی که یه اسکناس ده هزار تومنی رو به طرفش گرفته باشن ، اول خشکم زد و اما بعد تندی کارت پرواز رو قاپیدم و تا یارو پشیمون نشده بود چپوندمش تو جیبم و از گیت رد شدم .

یک ساعتی به زمان پرواز مونده بود . تو سالن ترانزیت رفتم یه گوشه ای پشت به سالن نشستم و رفتم تو فکر . مأموره یک برگ از بلیت رو برای صدور کارت پرواز کنده بود و پیش خودش نگه داشته بود . فقط کافی بود یه بار دیگه نگاهش کنه . هی صحنه های فیلمهای پلیسی میومد جلوی چشمم . هر لحظه ممکن بود پلیس فرودگاه متوجه اشتباه مأمور خواب آلودش بشه و با جلیقه های زد گلوله و ماسک شیمیایی حمله کنه به سالن ترانزیت و باز داشتم کنه  . تا قبل از این که کارت پرواز رو بگیرم اگه متوجه تاریخ بلیت میشدن قضیه میتونست فقط یه اشتباه ساده تلقی بشه اما حالا که کارت توی دستمه در واقع مسافر غیر قانونی محسوب میشدم . خلاصه تو اون یه ساعت چهار سال از تاریخ مصرف من کم شد . وقتی سالن شلوغ شد از خرتوخری گیت خروجی استفاده کردم و خزیدم جلوی بوفه و یه آب معدنی خریدم . هر طور شده باید برای رد شدن از سالن ترانزیت آدرنالین خونم رو رقیقتر میکردم تا رنگ گوشام از قرمز لبویی به رنگ کِرم لواشی برگرده .

بطری آب دستم بود و توی صف هر قدم یه نم به زبونم میزدم و میرفتم جلو . دم در یه میز گذاشته بودن که پشتش یه خانم خوش سیما با لباس مهمانداری سورمه ای که رگه های طلاییش یه خورده چرک مرده شده بود ، وایستاده بود و به همه خوش آمد میگفت و یه تیکه از کارت پرواز مسافر ها رو میکند و توی جای مخصوصشون میگذاشت . اون خانم هرچقدر هم خوشگل بود از نظر من شبیه مأمور سرشماری دوزخ بود که داره دنبال یه جهنمی فراری میگرده . کنارش یه آقای جوون نچندان دوست داشتنی با قد کوتاه و ته ریش بور و چشمهای ریزش ، سراپا هواس ، به مسافرها نگاه میکرد . از بیسیمی که دستش بود معلوم بود جزء کادر حراست فرودگاهه . سرم رو پایین انداخته بودم که خیلی جلب توجه نکنم . باورم نمیشد که از اون در بتونم رد بشم هر چی حساب کتاب میکردم عملی نبود . اینجا هم اگه نمیفهمیدن ، وقتی میرفتیم تو هواپیمایی که حتی  بوفه و صندلی مهمانداراش رو هم پیش فروش کرده بودن بالاخره یه صندلی کم میومد ، اونجا اگه میگفتن بلیتت رو نشون بده چی ؟  بهتر بود بی سر و صدا برگردم و از پرواز انصراف بدم . دو سه نفر مونده بود که به خانومه برسم قطعاً از پرواز منصرف شدم و از صف زدم بیرون . به ضایگیش نمی ارزید .

یه هو یکی گفت " آقا بیا اینجا " همون حراستیه بود . رگ کف پام تو جورابم عین دل قناری میتپید . گفتم " من ؟ ! ! ! " یه قدم اومد جلو گفت " بله شما . . . " شنیدین میگن یارو به رحمت ایزدی پیوست ! . . . چشمم افتاد به کارتی که روی جیب پیرهنش وصل شده بود . اسمش " رحمت ایزدی " بود . خودش رو به من رسوند و کارت رو از دستم کشید و پرفراژشش رو پاره کرد و اصلش رو داد دستم و گفت " بفرمایین . . .  " رفت سراغ پشت سری و شروع کرد به گرفتن کارت پرواز بقیه . پاهام رو احساس نمیکردم انگار با سیمان کف سالن یکی شده بود . یکی از بقلم رد شد و یه تنه بهم زد . یارو دوباره گفت " آقا گفتم بفرمایید سوار اتوبوس شید . . . با شمام آقا " دست و پام رو جمع کردم و بدون این که پشت سرم رو نگاه کنم رفتم و سوار شدم . درهای هواپیما بسته شد و همه نشستن هیچ کس هم اضافه نیومد . منم نشستم تو همون صندلیی که رو کارت پرواز نوشته بود . میگن این مملکت رو امام زمان اداره میکنه ، اینه . . .

تیک آف . . .

موقع تیک آف تمام اجزاء هواپیما میلرزید و تکون میخورد و صدای کر کننده ای از موتورهاش شنیده میشد . اما بعد از چند ثانیه که هواپیما به ارتفاع تعیین شده اش رسید ، دیگه بندری نزد و صدای موتورش هم کم شد . همه چیز آروم شده بود . هواپیما توی آسمون بود و من در حالیکه یه لبخند شیطانی زده بودم و از زرنگیی که کرده بودم گوشۀ چشمم داشت برق میزد از پروازم لذت میبردم .  یه هو لابلای پچ پچ پشت سری هام کلمۀ " شیشم " رو شنیدم . . . رگ وسط ستون فقراتم تیر کشید . نکنه اصلاً من تاریخ رو اشتباه کردم و امروز همون شیشمه ؟ ! ! ! لبخند شیطونیه به لبم ماسید و با کف دست به پیشونیم کوبیدم . آره بابا اینها که اشتباه نمیکنن . منه احمق فکر کرده بودم امروز هفتم آبانه . . . خیلی ساده اس ، از این اشتباه ها پیش میاد دیگه امروز شیشمه منه گیج فکر میکردم هفتمه . این همه هم فیگور جنائی گرفتم و میخواستم از دست مأمورا فرار کنم و . . .  سری تکون دادم و بلیتم رو دوباره باز کردم . دیدم درسته ، نوشته " رفت : شیش صبح شیشم آبان . . . برگشت : نه شب هفتم آبان " اما یادم افتاد که دیروز شنبه بود و من هم رفته بودم سر کلاس دانشگاه ، نمیتونستم جمعه رفته باشم سر کلاس که ؟ ! ! ! 

بقلدستیم که حسابی کنجکاو شده بود پرسید " چی شده آقا چیزی جا گذاشتین ؟ " بی مقدمه پرسیدم " آقا امروز چندمه ؟ " خیلی مطمئن گفت " هفتم " گفتم " شیشمه آقا نگاه کن . . . " تاریخ بلیت رو نشونش دادم . شک افتاده بود تندی بلیتش رو از جیبش در آورد و بازش کرد و گفت " هفتمه آقا ببین . . . من با این بلیت سوار شدم دیگه . . . " تاریخ بلیتش هفتم بود . زانوم رو گذاشتم رو کفۀ صندلی و چرخیدم به سمت پشت سریهام و گفتم " آقا امروز چندمه ؟ " گفت " هفتم " پرسیدم " پس شما چرا میگی شیشم ؟  " گفت " من کی گفتم شیشمه . . . اصلاً مگه من با شما حرف میزدم " یه کم مونده بود کار به جای باریک بکشه که معذرت خواهی کردم و نشستم سر جام . من هنوز یک مسافر غیر قانونی بودم . حالا دیگه شاهد ارتکاب جرم هم برای خودم تراشیده بودم . نگاهم به مهماندار وقتی داشت ظرف حاوی صبحانه رو بهم میداد مثل نگاه کُزت به تناردیه بود . عین جوجه غریبه تا آخر پرواز هیچی نه گفتم نه خوردم . بالاخره هواپیما با کلی سر و صدا و تکونهای شدید نشست . باورم نمیشد که رسیده باشم . وقتی پام خاک جزیره رو لمس کرد تازه یه نفس راحت کشیدم .

فرودگاه کیش . . .

تو سالن فرودگاه کیش عین مستر بین کارت پروازم رو یه طوری که همه ببینن ، با افتخار دستم گرفته بودم به همه نشونش میدادم و یکی در میون از مردم میپرسیدم " امروز چندمه ؟ " همه با اطمینان میگفتن " هفتم " اما یه اتفاق خوب افتاده بود . پرواز برگشتم به تهران ساعت نه همون شب بود و برخلاف برنامۀ سازمان عمران کیش که پروازها رو طوری تنظیم میکرد که حداقل اقامت در کیش بیست چهار ساعت باشه ، دیگه پول یه شب هتل نمیرفت تو پاچه ام .

کارم تو کیش چند دقیقه بیشتر طول نکشید . دوربین رو خریدم و دیگه تا ظهر تو پاساژهای کیش گشت زدم . وقتی در حالی که دوربینم رو از دوشم آویزون کرده بودم ، همینطوری بی هدف تو پاساژهای معدود کیش میچرخیدم ، یه مغازه داری جلوم رو گرفت و گفت " جنس امانی نمیبری ؟ " گفتم جنس امانی دیگه چطوریه ؟ توضیح داد که مسافرهایی که فقط برای تفریح به کیش میان و نمیخوان از کارت سبز گمرکشون استفاده کنن ، میان و از ما جنس میخرن و میبرن تهران . بعد اونجا همکار ما میاد اصل پول و سودش رو میده و جنس رو تحویل میگیره .

حس کردم کاسه ای زیر نیم کاسه باشه قبول نکردم . اما بعداً وقتی فهمیدم که این اصلاً کار غیر قانونیی نیست و همه این کار رو میکنن ، بیشتر بهش فکر کردم . الا الحساب به توصیۀ همون بابا قبل از اتمام ساعت اداری رفتم سازمان عمران کیش و کارت سبزم رو گرفتم . تا بعد که در مورد واردات چمدانی بیشتر تحقیق کنم .

کازینو . . .

حدودهای ساعت سه ظهر نهارم رو توی یه رستوران نچندان جالب خوردم . اما وقتی از رستوران اومدم بیرون با صحنۀ عجیبی مواجه شدم . جزیره مرده بود . نه تاکسی ها بودن ، نه مغازه ها ، نه پاساژ ها و نه هیچی . هیچ تنابنده ای پر نمیزد . رستورانی هم که توش نهار خورده بودم هم بعد از من بست و رفت . در یه ساختمون عجیب که بهش میگفتن " کازینو " باز بود . رفتم تو . یه پسر سیاه مو وز وزی با مایو و تی شرت آبی و سفید راه راه نشسته بود پشت کانتر . سالن تاریک بود . پرسیدم " تعطیله ؟ " با لهجۀ جنوبی گفت :

تا پنج برقا قطعه فقط فوتبال دستی هست . . . یار نداری ؟

گفتم : یار ؟ نه !!!

از پشت کانترش اومد بیرون و وایستاد پشت فوتبال دستی . پنج تا هزاری هم گذاشت روی لبه ش و گفت : بیا خودم بازی میکنم باهات

گفتم : این دیگه چیه گذاشتی رو میز ؟

گفت : مگه نیومدی بازی کنی ؟  

گفتم : اولاندش که از فوتبال خوشم نمیاد چه دستیش چه پاییش ، ثانیندش که نیومده بودم فوتبال دستی بازی کنم ، ثالثندش هم که اهل قمار نیستم . . .

گفت : خوشت نمیاد که نیاد . اینجا هیچی مفتکی نیس . منم که نمیام وقتم رو الکی در اختیار تو بذارم بازی کنم باهات . . . 

بعد از این مکالمه احمقانه با لحجه غلیظ جنوبی ، از کازینو اومدم بیرون . اینکه تعطیلش بود یارو پنج تا پنج تا هزاری میزد رو میز ببین وقتی باز میشه چه خبره . اسم لاس وگاس رسواس .

از اونجا زدم بیرون و رفتم طرف دریا . دو نفر رو دیدم که انگار داشتن ماهی میگرفتن . هفت هشتا ماهی رنگوارنگ بدون فلس و با دندونهای بلند رو از دوتا نخ ماهیگیری آویزون کرده بودن و از آب میومدن بیرون . به نظرم اومد ماهی ها گوشت خوار باشن . پرسیدم " اینها حلالن ؟ " یکیشون یه تِم لاتی ورداشت و با لهجۀ جنوبی گفت " حلالشون میکنیم " اونیکی خندید و گفت " چاغو بیار تا زبحشون کنیم " دلم نمیخواست باهاشون مشکل پیدا کنم ، منم با یه خندۀ نه خیلی راستکی همراهیشون کردم . وقتی داشتن دور میشدن یکیشون داد زد " هوی پسر حاجی اونجوری جلوی آفتاب وایسادی مخت آب پز میشه ها . . . یا برو هتل یا برو تو آب خنک شی " . . . هتل که نداشتم اما در مورد آب پز شدن مخم انگار حق با اونا بود .

جت اسکی . . .

یه کم جلوتر یه جایی چندتا صندلی و سایبون بود . اونطرفتر هم چندتا قایق و جت اسکی و از این چیزا . بد نمیشد اگه زیر سایبونشون یه چند دقیقه استراحت میکردم . محض خالی نبودن عریضه از پیرمردی که کنار دکۀ ورزشهای ساحلی نشسته بود . اجارۀ جت اسکی ها رو پرسیدم . گفت یه ساعتش میشه بیست هزار تومن . من که اهل اینجور ولخرجی ها نبودم تشکر کردم و رفتم روی نیمکتی که از قبل نشون کرده بودم دراز کشیدم . چند دقیقه بعد پیره مرده اومد بالای سرم . از اونجا که من خوابیده بودم آفتاب از پشتش میتابید و کله اش افتاده بود تو ضد نور . چشمهام رو ریز کردم تا بهتر ببینمش . گفت " یه ربعش میشه پنج تومن . . . فکر کن سرما خوردی دادیش پول دوا درمون . . . بیا سوار شو ، نشه کورۀ دلت  " بعد از چند ساعت علافی تو جزیرۀ کیش حس کردم نمایندۀ خدا داره باهام حرف میزنه . از جام بلند شدم و رفتم دنبالش . گفتم بلد نیستم برونمش . گفت " موتور گازی سوار شدی ؟ . . . این از اونم راحتتره " نمیدونم چرا اینقدر زود قبول کردم . دیگه هیچ فکری نکردم . مدارک و دوربین رو گرو گذاشتم و جت اسکی رو تحویل گرفتم .

سابقۀ موتور سواری داشتم . همونطوری از بقل در حالی که فرمونش رو گرفته بودم ، پای چپم رو روی رکابش گذاشتم و رفتم بالا یه هو جت اسکی چپه شد و منم افتادم تو آب . اما فوراً برگشت سرجاش . پیره مرده در حالی که هر هر میخندید گفت " اون که اونجوری سوار میشن خرهِ . . . وایستا پشتش ، دستات رو بگذار روی زینش و بپر روش " همین کار رو کردم و سوار شدم و استارت زدم . صداش مثل موتور وسپا بود بعید بنظر میومد که موتور قدرتمندی داشته باشه ، اما وقتی نشستم پشتش و گاز دادم فهمیدم " فرمون فرمون که میگن کیه " اینقدر تند میرفت که کم مونده بود رو فرمونش پرچم بزنم .  خیلی باحال بود . اصلا نفهمیدم یه ربع کی تموم شد . جت اسکی رو تحویل دادم و مدارک و دوربین رو پس گرفتم . دیگه کمر ظهر شکسته بود و آفتاب هم به داغی دو ساعت پیش نبود . رفتم و یه کم راجع به این " خرید امانی " تحقیق کردم . بد نبود ، اون موقع مثلاً اگه یه ضبط هشتاد تومنی میخریدی ، میومدی تهران ازت میخریدن صد و بیست پنج تومن . کل هزینۀ مسافرت من دراومده بود چهل تومن . با احتساب کرایۀ جت اسکی دقیقاً یر به یر میشد . بالاخره به توافق رسیدیم و قرار شد یه ضبط  AK5 سه دیسک AIWA بردارم هشتاد تومن ، فردا شب هم تو تهران همکارشون میومد در خونه و تحویلش میگرفت و پول من رو با سودش میداد . همینطور هم شد . فقط مشکلم سایز بزرگش بود جعبه اش قد یخچای فریزر ساید بود .

اونموقع هر چی ضبط گنده تر بود و تعداد باندهاش بیشتر بود ، اعتبار صاحب خونه بیشتر میشد . اصلاً یادمه برای هر تیکه اش یه میز و استند جدا میخریدن . 

پرواز برگشت . . .

آخر شب خسته و لت پار رفتم فرودگاه . بر خلاف صبح با افتخار بلیت رو تحویل دادم و کارت پرواز گرفتم و سوار شدم . قبل از این که درها بسته بشه خانم مهماندار اومد و ازم خواهش کرد که جام رو به خانم تنهایی بدم که نمیخواست نوک هواپیما بشینه . در نهایت جنتلمنیت پذیرفتم و رفتم دقیقاً اولین ردیف صندلی که قبلاً جای اون خانم بود نشستم . درست پشت کابین خلبان که میگفتن درش ضد گلوله س و نمیدونم باید کد بدی و اثر انگشت بزنی تا درش باز بشه . اون ردیف تشکیل شده بود از دو جفت صندلی که میز تاشوی همشون هم خراب بود . دوتا آقای چاقِ تریپ اداری اونور نشسته بودن ، من و یه پیره مردی که محاسن سفیدی داشت اینور نشسته بودیم .  با یه کم گریم به راحتی میشد جای اون پیره مرد شیرازیه تو فیلم " هور در آتش "  قبولش کرد ( اسمش یادم رفته ) انصافاً یه چفیه کم داشت . خود خودش بود . به طرز عجیبی هم نور بالا میزد .

کمربندها رو بستیم و بعد از تشریفات تیک آف نوک هواپیما از زمین بلند شد . هنوز درست و حسابی از زمین کنده نشده بودیم که یه هو دیوار حائل بین ما و کابین خلبان در حالی که هنوز از پایین به کف هواپیما وصل بود از بالاش کنده شد و افتاد روی ما چهار نفر . همه با هم جیغ میزدیم . ردیفهای پشت سر ما همه کمربندهاشون رو باز کردن و فرار کردن به سمت ته هواپیما . ما گیر افتاده بودیم . این طفلک پیره مرده داشت با صدای بلند اشهد میگفت و خودش رو آماده میکرد که خوراک کوسه های آبهای نیلگون خلیج همیشه فارس بشه . موقع تیک آف همینطوری فشار اینرسی روی آدم زیاد میشه حالا فکر کنید یه دیوار با اون طول و عرض هم افتاده باشه روتون . بعد از این که دیگه درست و حسابی طعم سفر آخرت رو چشیدیم یکی از خلبانها که از رنگ سرخ و سفید پوست صورتش مشخص بود که روسه ، در ضد گلولۀ کابین رو به سمت خودش باز کرد و از بالای چهار چوبش گرفت و با یه حرکت سریع کشیدش طرف خودش و جاش انداخت . بعد هم درحالی که وانمود میکرد که اتفاق خاصی نیوفتاده در ضد گلوله رو بست و رفت داخل کابینشون . این پیره مردۀ بقلدستی که با خود ازراییل دست داده بود و برگشته بود . ما سه نفر دیگه هم دست کمی از اون بابا نداشتیم .   

مهماندارها که از رنگ و روشون معلوم بود خون تو رگهای خودشون یخ بسته . وقتی فهمیدن خطر رفع شده اومدن جلو و مسافرها رو متقاعد کردن که مشکلی نیست و بیان سر جاشون بشینن . یعنی چاره ای هم نبود ، وسط آسمون و زمین چکار میکردیم ؟ اما هر کاری کردن اون دوتا آقای ردیف اونوری رو برگردونن جلو نتونستن . این پیرمرده هم که دراز به دراز افتاده بود وسط راهرو و دست یکی رو گرفته بود و تند تند وصیت میکرد . " بگو اینو بدن به فلانی ، اونو بدن به بسانی . . .  " خلاصه فضا عجیب روحانی شده بود . یه کم که گذشت جو آرومتر شد و تقریباً همه رفتن نشستن سر جاشون . امکان این که من بتونم جام رو با کسی عوض کنم که ملغی بود . صندلی خالی هم که قربونش برم . رو بوفه هم بلیت فروخته بودن . این پیرمرده و اون دوتا جهودِ جون عزیزم رفته بودن نشسته بودن جای مهماندارها . من موندم و اون دیوار لق بالای سرم که معلوم نبود ایندفعه بیوفته چه بلایی سرم میاد . حالا اصلاً جای من اونجا نبود . صندلی من یه جایی وسط های هواپیما بود . تصمیم گرفتم که ایندفعه اگه خود " لیلا حاتمی " هم خواست تو هواپیما جاش رو با من عوض کنه قبول نکنم . چه برسه به اون میمون بوتاکسی .

وقتی رسیدیم به آسمون تهران مهماندارها اومدن کنار من تو ردیف اول نشستن . آقاشون نشست پیش من . خانوماشون نشستن اونور که موقع صقوط حلالی حروم نشه . وقتی داشتیم به باند نزدیک میشدیم انتظار داشتم ایندفعه دیواره بیوفته رو سر خلبانها یه کم دلمون خنک شه . اما  بر خلاف تصورم ، هواپیما دوباره به سمت ما شیب گرفت نه کابین خلبانها . شنیده بودیم روسا بلائن نمیدونستیم اینقدر . دیگه تا وقتی تن خستۀ این " توپولوفِ " ساخت دست کمونیستهای لامسب ، روی زمین سفت خدا آروم گرفت هر کی هر امام زاده ای ، شاهزاده ای رو ته هر دهات کوره ای میشناخت وکیل قرار داد که به سلامت بشینیم تو فرودگاه تهران . حدود یازده شب با یه جعبۀ بزرگ ضبط صوت ، بعد از اون همه ماجرا رسیدم خونه . اون موقع موبایل نبود . خواهرم که فکر میکرد سفر کیش کنسل شده و اون روز رو تو دانشگاه گذروندم ، همچین طلبکارانه پرسید " کجا بودی تا این وقت شب ؟ " گفتم " کیش . . . " گفت " مسخره . . .  "