لندن :

سفر من به انگلیس یک سفر کاری بود و من به اتفاق چند نفر از همکارام برای تهیۀ گزارشی از نمایشگاه " لاندن موتور اکسپو " عازم لندن شدیم . درواقع شرکت محل کارم به عکسها و اطلاعاتی که از این نمایشگاه بدست میامد احتیاج داشت . متأسفانه یکی از همکارامون که تو این سفر همراه ما بود ، دیگه پیشمون نیست . خدابیامرز اصالتأ نیجریایی بود ولی اینجا خانواده داشت و فارسی رو هم از ما بهتر میدونست . آدم خوبی بود تو تاریکی هیچکس متوجهش نمیشد . البته انصافاً به این سیاهی هم نبود . این عکس یه کم تاریک افتاده . بچه ها به شوخی میگفتن " پوستش سیاهه ولی دلش عین کف دستش صورتیه "

مرحوم علی آناییله چوکس

توضیح دیگه این که من در زمان مسافرتم در یک شرکت ( گلاب به روتون ) خاک انداز سازی به عنوان  " طراح خودرو " مشغول به کار بودم و الان چند سالی از آن موقع گذشته . به دلایلی از گفتن اسم شرکت محل کارم معذورم . به قول معروف " اگه مردم نفهمن چی هستیم بهتره تا این که بفهمن هیچی نیستیم " از اونجا شروع می کنم که قطعا معلوم شد عازم هستیم . اما وقتی فهمیدیم یه فرقهایی هست بین ماموریتهای تحقیقاتی با ماموریتهای عملکردی اقتصادی یه کم تو زوقمون خورد . ماجرا این بود که سفرهای تحقیقاتی که معمولا برای بازدید از نمایشگاه های معتبر یا همایشها و کنفرانسهای علمی برگزار میشد قالبا برای امور اداری شرکت خیلی مهم نبود و حتی یه تفکر ناگفته ای هم وجود داشت که " شرکت داره لطف میکنه شما رو یه خارجی میفرسته " لذا هر اتفاق یا مخالفت کوچیکی ممکن بود برنامه سفرمون رو کمرنگ کنه . از اونجا بود که ما یعنی من و همکارم پاشنه ها رو ورکشیدیم و رفتیم دنبال مقدمات سفر ، از مجاب کردن مسئولین با ربط و بیربط تا گرفتن حکم ماموریت و ارز و بلیط و باقی مسائل . 

اداره مالی :

طبق قانون شرکت ما ، قرار شد در شبانه روز صد و ده دلار برای هتل و چهل دلار برای هزینه های روزانه از قبیل سه وعده خوراک و رفت آمد به ما تحویل داده بشه این مبلغ برای سفر به سومالی یا گینۀ بیسائو بد نبود اما برای لندن ! نمیدونم . . . ارز مورد نظر به صورت دلار محاسبه شد اما به یورو تحویل داده شد و ما باید یورو را به پوند تبدیل میکردیم که شد حدود روزی هشتادونه پوند ، وقتی رسیدیم لندن روزی هفتاد پوندش رفت برای هتل که همون اول برای پنج شب نقدا پرداخت شد . موند نوزده پوند ! با یه حساب سرانگشتی فهمیدیم باید برای زنده موندن در روزهای آینده با انجی اوهای حمایت از گردشگران گرسنه تماس بگیریم !  لاندن آی ، مادام توسو ، موزه هنر ، قایق سواری روی تایمز و رولر کاستر و اینا پیشکش . . . تازه تازه به خیالمون یه چیزی هم میموند بیاریم بزنیم به یه زخمی . از این گذشته این مبلغ با یه طرز تفکر موزیانه هم فوق العاده ماموریت مون محسوب میشد هم هزینه سفر . از اونطرف اگر خرج نمیشد یا نمیتونستی با ارائه قبوض و رسیدهای معتبر مخارج سفر رو به اداره مالی اثبات کنی مجبورت میکردن که باقیمانده ارز رو پس بدی . توضیح ساده ترش این میشه که شما باید پس از انجام ماموریت فیش و رسید و بلیتهای باطله رو به اداره مالی ارائه میدادی که اونها محاسبه کنن خرج مسافرتت چقدر شده و اگر پولی باقی مونده که هزینه سفر نشده باید به همکارهای گدا گشنه عزیزمون در اداره مالی پس میدادیم . بچه های مالی مینشستن اون فیشها رو به دقت کامل مطالعه میکردن و از توشون چیزهایی که ربطی به نهار و شام و رفت و آمد نداشت پیدا میکردن و از اصل مبلغ هزینه سفر کسر میکردن . معناش این بود که مثلا اگه شما بعد از نهارت یه بستنی خورده باشی به شرکت مربوط نمیشد و مبلغ بستنی از هزینه ها کم میشد و باید به یورو به شرکت مسترد میشد .

تجربه شخصی من در سفرم به کره جنوبی این بود که یه شب وقتی از پیدا کردن یه رستوران مناسب اطراف هتل نا امید شده بودم ، رفتم و یک کنسرو ماهی و نان و یه پاکت آجیل عجیب خریدم و تو اتاق هتل خوردم . اما فیش سوپرمارکت به زبان کره ای نوشته شده بود . یا یه بار دیگه در یک پرواز بیست و سه ساعته با دوتا توقف ترانزیت طولانی به جای یک وعدۀ شام یه جور بستنی با میوه خورده بودم . که بعد از مراجعت مبلغ هردوی اینها از اصل هزینه سفر کسر شد و مجبور شدم به یورو به اداره مالی بپردازمش . در مورد اولی گفتن " ما که زبون کره ای نمیتونیم بخونیم ! شاید رفتی برای فامیلات سوغاتی خریدی " در مورد دوم هم گفتن " ما شام و نهارت رو حساب میکنیم ولی رفتی سان شاین و بستی  کوفتت کردی به ما ربطی نداره . . . یه دفعه بگو هزینه کاباره و دانسینگتون هم ما باید بدیم ؟!!! "خلاصه خیلی باید زیرکی به خرج میدادیم که این صدوپنجا دلار قوت قالب رو طوری مدیریت کنیم که بعد از سفر مجبور نشیم یه چیزی هم از جیب بذاریم روش ، پس بدیم به داروغه های شرکت معظم مون .    

سفارت بریتانیا ، چار راه استانبول :

یادمه وقتی من و همکارم رو به سفارت دعوت کردن برای مصاحبه بعد از چند ساعت که تو صف وایستاده بودیم ، حدود یک ساعت مونده بود که نوبت ما بشه فهمیدیم که مسئولی که از طرف کارخانه باید میامد و سفر ما را برای مأمورهای سفارت توجیه میکرد نیامده هیچ ، پاسپورت ها را هم به سفارت تحویل نداده بود . وقتی هم زنگ زدیم گفتیم کجایی با بیحوصلگی گفت " یکیتون بیاد کارخونه پاسپورتا رو بگیره " از پشت تلفن دسترسی نداشتیم وگرنه تک تک موهای باقی مونده سر کچلش رو میکندیم . شرایط زمانی و مکانی هم مناسب دعوا مرافعه نبود . ولی گذاشتیم برای برگشتن که براسم شورت به سر کشون رو اعمال کنیم براش . فکر کن به ما گفته بود شما از صبح زود بیاین تو صف سفارت منم حدود ده صبح با پاسپورتها میام ، باهم بریم تو سفارت که به عنوان نماینده رسمی شرکت مشکلی برای ویزا گرفتن نداشته باشین . این بود که من در اقدامی شجاعانه ، ترک یک موتوری پریدم و گفتم باید منو تا یک ساعت دیگه ببری کارخونه و برگردونی همینجا . آقای موتور سوارم که دید مسئله مرگ و زندگیه هرچی تونست از خطرات کارش ، ( در حالی که قطرات آب دهنش توی هوا پخش میشد ) برام تعریف کرد و منم برای این که سرعتش رو کم نکنه سبزها رو یکی بعد از دیگری روی هم میگذاشتم تا اونم مثل من مصمم بشه و تا حد مرگ بگازه . چطوریش رو نمیدونم اما من سر موقع با پاسپورتها به سفارت رسیدم و رفتیم داخل و ویزاها رو هم گرفتیم . خلاصه بعداز اونهمه ماجرا روز موعود حدود نیمه شب رفتم فرودگاه . پروازمون ساعت شش صبح بود طرفهای سه و نیم ، چهار بچه ها سرو کلشون پیدا شد ولی چون با هم کارت پرواز نگرفته بودیم صندلی هامون کنار هم نیوفتاد .

بویینگ هفتصد و چهل و خر:

 از فرسودگی ناوگان هواپیمایی ایران زیاد شنیدیم ، پارگی موکتها ، لقی میز جلوی مسافر ، خرابی زنگ مهماندار و غیره  رو میشد یه جوری باهاشون کنار اومد . اما به جرأت میگم این یه چیز دیگه بود ، به این عکس دقت کنید . اونجاهایی که روی بال علامت خورده پرچ نداره !!!

یکی از بالهای هفصدوچلوخر

نکته اینجاست که مسئول محترم تعمیر و نگهداری هواپیماها از این مشکل با خبر بوده و احتمالا وقت نکرده بهش رسیدگی کنه و علامت زده که بعدا اگر هواپیما برگشت و اگه بالش هنوز سر جاش وصل بود ، یادش بمونه کجاش پرچ نداشت . یا شاید این یک پرواز آزمایشی بود به این منظور که اگه بال هواپیما میتونه با همین پرچهای موجود سرجاش بمونه پس لازم نیست بیخودی پرچ بشه . چرا این همه ریخت و پاش ؟ در مصرف میخ پرچ هم صرفه جویی میشه . خلاصه جو داخل هواپیما عجیب روحانی بود . مسافران همه دست به دعا بودند و همه مقدسات رو واسطه کردن که دست شفاشون زیر بال خسته این هواپیما بمونه تا چرخ عافیتش ، باند فرودگاه هیتروی لندن رو لمس کنه.      

فرودگاه هیترو :

بالا خره  رسیدیم . هواپیما نشست .

منو یکی از همکارام با هم رسیدیم به بازرسی پاسپورت افسر پلیس تمام مدارک رو چک کرد و بعد پرسید هتل رزرو کردین ؟

  • نه
  • میخواین تو خیابون بخوابین ؟
  • دست شما درد نکنه ما مامور بزرگترین شرکت خاک انداز سازی خاور میانه هستیم .
  • بالاخره باید یه جا بخوابین ؟!!
  • خوب هتل میگیریم.
  • اگه هتل ها همه پر بودند ؟!!

اینجا بود که همکارم آدرس و تلفن نمایندگی شرکت مطبوعمون رو در لندن روی میز خانم افسر گذرنامه گذاشت . ایشون هم تا اسم شرکت رو دید ، مهر زد و ما وارد کشور انگلو ساکسونها شدیم . تأخیر یکی از همکارامون باعث شد یه دوساعتی از برنامه عقب بیفتیم. اما در همین فاصله به " هتل اینفورمیشن " سر زدیم ، سراغ یک هتل ارزان رو گرفتیم . بعد از کلی تماس تلفنی و اینور اونور زنگ زدن آقای " هتل اینفورمیشن " تونست چندتا اطاق با شبی هفتاد پوند برامون دست وپا کنه که تنها حسنش داشتن دوش بود . همونجا هم هزینه چهار شب اقامت در هتل گرنگ استراس مور رو نقدا ازمون گرفت و وچرش رو داد دستمون . از آقای " هتل اینفورمیشن " پرسیدم هتلمون چند ستارس ؟ خدا نکنه یه هندی یه جایی ، مسئول یه چیزی بشه . . . با یه پوسخند کشدار گند زد به اعتماد به نفسمون و کلی بی پولی مامورین سه صفرهفت رو به رخمون کشید .

گرنگ استراس مور هتل :

حدودای پنج بعدازظهرآدرسو گرفتیم و از اونجایی که میدونستیم فرودگاه هیترو از هتلمون خیلی فاصله داره دور تاکسی رو خط کشیدیم و رفتیم  سراغ " تیوب " همون مترو .

گرنگ استراس مور

عجله  کردیم یک استگاه زودتر پیاده شدیم  و عین پیاده نظام شکست خورده پرسان پرسان خودمون رو به  هتل " گرنگ استراس مور " رساندیم و پس از مراسم آشنایی با تنها انتخابمون ، کلید ها رو تحویل گرفتیم . اتاق به شدت کوچیک بود . اطراف یه تخت رو به فاصله نیم متر دیوار کشیده بودند . دوش و شوفاژ و تلفن و قوری برقی و یک تلویزیون هم داشت .

شاید باورتون نشه ولی تمام تشکیلات حمام رو در یک فضای چهل سانت در چهل سانت خلاصه کرده بودن . یعنی اگر میخواستی زیر دوش بچرخی تا آب به پشتت بخوره باید میومدی بیرون ، عقب جلو میکردی و دوباره میرفتی تو . با اون پولی که ما داده بودیم از سرمونم زیاد بود . دوش ، صبحانه و تختی برای استراحت .

شام اول :

با هماهنگی قبلی بعد از کمی استراحت برای شام آمدیم بیرون میدانستیم که با روزی حدوداً بیست پوند نمیشود طرف رستوران رفت . این بود که رفتیم سراغ پیتزا و پاستا . . . نفری پونزده شونزده پوند تمام شد .

فهمیدیم برای زنده ماندن باید بریم سراغ کلاب ساندویچ و سالاد و اوردور و اینجور چیزا . . .  اما روز بعد من راه حل خوبی پیدا کردم .

فروشگاه وایت رز :

غذاهای آماده خوردن داخل سوپر مارکتها . ظرفهای بزرگ استیل حاوی غذاهای پخته آماده سرو . که اکثراً هندی بودن و منم چون با غذاهای هندی آشنا بودم از دیدنشون خیلی خوشحال شدم . اما بقیه خیلی استقبال نکردن ، فکر کنم از ظاهرش خوششون نیومد .

توی این بخش از سوپر مارکتها ظرفهای یکبار مصرف دردار گذاشته بودن . این ظرفها به تناسب حجمشان قیمتهای متفاوتی داشتن یعنی شما هرچی می خواستی میریختی توش بعد درب ظرف رو بوسیله برچسب قیمت مربوطه پلمب میکردن و میبردی صندوق ، صندوقدار هم همون قیمت روی ظرف را حساب میکرد . این نوع فروش مواد غذایی در مورد همه مواد غذایی فله صادق بود مثل انواع زیتون وترشی های مختلف . ما که خیلی حال کردیم .

کرام ول استریت :

کرام ول خیابون مهمی در محله کنزینگتون جنوبیه که مکانهای مهمی مثل نچرال میوزیم ، باغهای کرام ول ، ایمپریال کالج و موزه ویکتوریا و آلبرت توش قرار دارن . اما مهمترین مشخصه ش برای من این بود که با کمتر از ده دقیقه پیاده روی از هتلمون که در تقاطع گلوکستر واقع شده بود میتونستی به هاید پارک برسی .

کرامول استریت

ترافیک به شدت کنترل شده و پیاده روهای خلوتی داشت . چیزی به عنوان مغازه اصلا نداشت اما نبش نزدیکترین چهاراه ش به هتل ما هم ایستگاه مترو بود هم یه فروشگاه که میشد هرچی لازم داشتی رو ازش تهیه کنی .

کوچه های به شدت تمیز و مرتب با گدونهای پراز گل . . . مردم خیلی مودب و باسلیقه . به نحوه قرار گیری سطلهای آشغال کنار گلدونها نگاه کنید . 

گلاکستر رود :

گلاکستر خیابونی بود که کرامول رو قطع میکرد و تقاطع مهمی رو بوجود آورده بود .

با هتل ما دو دقیقه پیاده فاصله داشت . ایستگاه مترو و فروشگاه وایت رز و چندتا فست فود معروف رو هم میشد اطرافش پیدا کرد .

لاندن موتور اکسپو :

ما طوری برنامه ریزی کرده بودیم که روز اول نمایشگاه عظیم London motor expo اونجا باشیم که برنامه های افتتاحیه رو از نزدیک ببینیم . ساعت نه صبح موتور اکسپو کلید خورد و غرفه دارها کارشان را بی سرو صدا و مراسم خاصی شروع کردن اما از افتتاحیه خبری نبود . علت رو جویا شدیم . این یکی از بزرگترین نمایشگاه های خودرو در اوروپا بود چطور افتتاحیه نداشت ؟

بعد از پرس و جوی زیاد فهمیدیم علتش ، فرق بین کلمه (motor show) و (motor expo) بود . اصلاً ماهیت این نمایشگاه نشون دادن توانایی خودرو سازهای شرکت کننده و ارائه محصولات جدیدشون نبود . بلکه خودرو سازها در این نمایشگاه جمع شده بودن تا هرچه بیشتر محصولات موجودشون را معرفی کنن .  

ما و شرکتمون گاف بزرگی داده بودیم . از بس سرمون گرم النگ دولنگ های اداری شده بود ( که اصلا وظیفه ما نبود ) کمتر در مورد motor expo  و مأموریتمون تحقیق کرده بودیم ، اونجا بود که فهمیدیم ماموریت ما شکست خورده بود و این یعنی کشک .

البته دست خالی هم برنگشتیم، یه جورایی بهتر هم شد . خودمون رو دانشجو معرفی میکردیم و خودروسازها ما را به دفاتر نمایندگیشون در شهر معرفی میکردن . اونا هم هرچه اطلاعت که میتونستن به ما میدادن . اما هنوز که هنوزه رویای دیدن یک motor show  واقعی و پر هیاهو از سرمون نپریده . بعد از این که کارمون تو نمایشگاه تمام میشد برای گشتن شهر از هم جدا میشدیم . . . من میپرسیدم :

- خوب شما کجا میخواین برین ؟

- ایستگاه مترو

- من که میخوام برم London national museum ( اولا مجانی بود ثانیأ از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش بود )

- باشه پس میبینمت

- خدافظ

- خدافظ

این سوال برام پیش اومد که اینا چرا رفتن ایستگاههای مترو رو بگردن اینهمه جای جالبتر هست ؟ اما اهمیتی ندادم . یادمه وقتی از اطلاعات هتل خواستم چند جا رو برای گشتن به من نشون بده که ارزون باشه و نزدیک ، فقط گفت " نشنال میوزیم "  من گفتم : همین ! چند جارو بگو که بعد از ظهرم پر بشه . گفت : باور نمیکنم یک روزه بتونی این موزه رو بگردی . با این حال اگه خواستی فلان کاخ و فلان کاخ هم جالبه .

اول رفتم سراغ کاخ ویکتوریا آلبرت سر راه موزه بود . اما با در بسته کاخ مواجه شدم . از سربازی که دم در ایستاده بود پرسیدم ؟ چرا درب اینجا بستس ؟ جوابم رو نداد . بعدها به مسئول اطلاعات هتل گفتم این کاخ ها رو که گفته بودی درشون بسته بود . نشد برم داخل . تعجب کرد . گفت چطور راهت ندادن ؟ اما وقتی رو نقشه نشونش دادم که کجا رفته بودم فهمیدیم که من محل کاخ رو اشتباه رفته بودم . دیگه نمیدونم اونجا که رفتم خونه کدوم شاهزاده شون بود . آخه پیش خودم فکر کرده بودم که مگه چندتا کاخ ممکنه تو این محدوده باشه ؟!!!  خلاصه وقتی دیدم نمیشه برم داخل . این سربازها هم که کرو لال بودن جواب آدم رو نمیدادن یه خورده از دیدن ظاهر ساختمان از بیرون لذت میبردم و رفتم . انگلیسیها شاه و ملکه و شاهزاده هاشونو هنوز دارن و اونا هم چون برای کسی مزاحمتی ایجاد نمیکنن فعلاً در کاخ هاشون زندگی میکنن و خونه هاشون موزه نشده . . . و اما نشنال میوزیوم . . . 

موزه ملی لندن :

خیلی به هتلمون نزدیک بود . تقریباً یک ایستگاه فاصله داشت . از در رفتم تو میدونستم که نباید دنبال بلیت باشم .

موزه ملی لندن

 وارد یک سالن بزرگ شدم . از قرار در مورد دایناسورها و دوران ژوراسیک بود که من خیلی علاقه ای نداشتم . از سر اجبار نیم ساعتی وقت توی این موزه گذروندم و چندتا عکس هم گرفتم و زدم بیرون . با خودم گفتم برم تا شب نشده یه جای دیگه.

از در سالن اومدم بیرون ، شبیه خروجی نبود . کمی سردرگم شدم . از یکی پرسیدم راه خروج کجاست ؟   گفت " باید از سالن دوازده و هیجده رد بشی بعد به درب خروج برسی " و با دست مسیری رو نشونم داد ورفت .  یک سوال در ذهنم به وجود اومد . این سالن ها چی بود که گفت مگه همین موزه دایناسورها موزه ملی نبود؟ این سالن ها که این گفت پس چی هستند؟ سریع  رفتم سراغ نقشه ای که روی دیوار بود . سرم از چیزی که توی نقشه دیده بودم سوت کشید . این موزه فقط در مورد دایناسورها نبود بلکه بیشتر از شست تا سالن داشت با موضوعات مختلف که برای دیدن نصفش باید حداقل یک هفته وقت میگذاشتی و از قبل مطالعه و برنامه ریزی میکردی . تصور کنید بیشتر از شصت تا موزه با موضوعات متفاوت روبروتون باشه . . .

موزه تاریخ طبیعی :

خیلی عجله داشتم . انگار باید همون روز تمام موزه رو میگشتم . یه کم سردرگم شده بودم و نمیتونستم روی یکی از موضوعهای موزه تمرکز کنم و از دیدن چیزهای فوق العاده ای که جلوی روم بود لذت ببرم . گالری تاریخ طبیعی جای عجیبی بود . تقریبا تمام روند تمام تکامل طبیعت رو به صورت موشکافانه ای جمع کرده بودن و تو سالنهای خیلی بزرگ جا داده بودن .

راهرویی شبیه اسکلت مار

با عجله و با ولع شروع کردم به سالن ها رو گشتن و عکس گرفتن . اصلاً دلم نمیخواست شب بشه و از اونجا دل بکنم . تا آخر وقت تونستم هفت ، هشتا سالن دیگه رو ببینم "موزه علوم" "موزه زمین" "موزه بشر" و غیره . . .  موضوعها خیلی متنوع بودن . وارد هر سالنی میشدی ، با یک دنیای کاملا متفاوت و غیر قابل تصور میشدی . ولی از همه جالبتر گالری ساینس یا علوم بود .

گالری ساینس :

گالری ساینس یه جور آزمایشگاه علوم بود که تقریبا هرچیزی رو که قبلا تو کتابها به صورت تئوری خونده بودین رو میتونستین اونجا به صورت عملی تجربه کنین . از همه ش هم جالبتر برای من مکانیزم یخچال بود که وقتی یک هندلی رو میچرخوندیم یه چیزی شبیه رادیاتور اینطرف دستگاه یخ میکرد . اگه تند میچرخوندیم حتی برفک میزد . . . و اونطرفتر لوله استیلی  که از کف تا سقف سالن امتداد داشت و روش نوشته بود " لطفا دست نزنید " من با یک گروه دانشآموز چهارده پونزده ساله اونجا بودم . درکمال تعجب دیدم که تقریبا تمام بچه ها اومدن و به اون لوله دست زدن و همه رو هم برق گرفت . وقتی دیدم همه دست زدن منم کنجکاو شدم و به لوله دست زدم . من رو هم برق گرفت . نکته ش اینجا بود که قرار بود حس کنجکاوی و روح نافرمانبردارتون تحریک بشه و با این وجود که تجربه بقیه افراد رو دیده بودید که دچار برق گرفتگی شدن بخواین که خودتون هم این نافرمانی علمی رو تجربه کنین . هرچند که تنها چیزی که گیرتون میومد فقط لرزی بود که به خاطر برق گرفتگی به دست شما منتقل میشد و احیانا کسی اگر قبلا برق گرفتگی رو تجربه نکرده بود اونجا میتونست این تجربه رو با یک جریان کنترل شده و خفیف داشته باشه .

گالری ارث :

از سالنی که پر بود از مجسمۀ خدایان و فرشتگان و یک فضانورد رد شدیم و به یک پله برقی طولانی رسیدیم . از همون اول ذهنت به چالش کشیده میشد . یک فضانورد درکنار خدایان باستانی ؟!!! شاید خیلی به هم ربط نداشتن ولی وقتی بوسیله پله برقی از وسط یک سیاره گداخته که خیلی شبیه هسته زمین بود رد شدم متوجه ارتباط علم و اسطوره ها شدم .

اینکه از چی تشکیل شده و چه قابلیتهایی داره و چه فرضیه هایی برای گذشته و آینده اون تصور شده و چطور انسان تونسته این سیاره سرکش رو رام کنه و ازش بهره برداری کنه . . .

هوا کم کم تاریک میشد و عجله من برای بیشتر دیدن بیشتر میشد . اما بالاخره وقت تموم شد و مجبور به دل کندن از موزه شدم اما برنامه فردام رو میدونستم . . . با وجود این که از صبح اون روز پیاده روی کرده بودم و احساس میکردم که استخونهای کف پام داره به آسفالت ساییده میشه ، ولی به هتل که رسیدم همکارمو دیدم که میخواست بره " لاندن بریج " و میخواست که تنها نباشه . بی معطلی دعوتش و قبول کردم و رفتیم ، خوب بود ولی به پای جایی که من رفته بودم نمیرسید.

تاور بریج :

این پل ابتکاری که به زمان خودش یک شاهکار مهندسی و جزء عجایب علمی محسوب میشده در سال 1894 ساخته شده و ساختش هشت سال طول کشیده . طولش دویست و پنجاه و ارتفاعش شست و پنج متره .

خاصیت این پل فقط اینه که باز میشده تا کشتیهای بزرگ بتونن از زیرش رد بشن . اصولاً من از دیدن آثار باستانی خیلی هیجانزده نمیشم . این پل هم برام با پلهای دیگه خیلی فرق نداشت اما جهت اعلام حضور در این مکانهای باستانی پس از مراجعت به وطن ، عکسی هم گرفتیم.

از همکارم پرسیدم : بعد از نمایشگاه کجاها رفتی ؟ باز جواب داد : ایستگاه مترو . دوباره این سوال برام پیش اومد که ایستگاه مترو چه جذابیتی داره ؟ اما چیزی نپرسیدم به من ارتباط نداشت . در عوض کلی براش از موزه ملی لندن تعریف کردم . موزه من هم برای اون جالب نبود . بیشتر دنبال جایی برای خریدن سوغاتی میگشت . . . رفتم تو فکر !

راست میگفت بالاخره ازمون انتظار داشتن . ایشون روزای بعد همش دنبال مواد بهداشتی مرغوب و داروهایی که فامیل سفارش داده بودن ، بود تا پاسخ گوی چشمهای منتظر فامیل مربوطه باشه . منم البته چیزایی برای سوغاتی گرفتم مثل "کنسرو کیک قلوه گاو" "بیسکوییت ماهی" "ترشیهای جدید" و چیزایی که تا حالا ندیده بودم اما متاسفانه اصلاً از سوغاتی های من استقبال نشد . مخصوصاً اون کنسرو کیک قلوه گاو، تا درشو باز کردیم ، بوی گندش بلند شد ریختمش دور . تقریباً نیمه جان به هتل برگشتیم و من به اتاقم رفتم و دیگر نفهمیدم چه شد تا این که سپیده زد

تیوب :

اونی که ما بهش میگیم مترو تو لندن میگن تیوب . درست نمیدونم چرا ولی احتمالا از لوله الهام گرفته باشن . متروشون بسیار مرتب و تمیز و آنتایم بود .

با این که سعی کردن که همچنان قطارهای چوبی قدیمی شون رو نگهدارن و استفاده کنن . اما توی بعضی از خطوط که معمولا در طبقات پایینتر حرکت میکنن قطارهای فوق العاده مدرن و امروزی ، با سطح امنیت بسیار بالا مسافرها رو جابجا میکنن . نکته عجیبی که باهاش مواجه شدم این بود که هر چند دقیقه یکبار از بلندگوهای قطار یا سالنهای مترو اعلام میشد که مواظب جیب برها باشید و درصورتی که مواردی از وندالیسم (خرابکاری اموال عمومی) مشاهده کردین به مامورین مترو اطلاع بدین .

هاید پارک :

من صبح روز دوم بعد از این که از تنها نقطه قوت اطاقم (یعنی دوش) استفاده کردم پیاده به هاید پارک رفتم .

پیاده از هتل کمتر از ده دقیقه تا هاید پارک راه بود . بزرگترین پارک لندن . قبلا این پارک سلطنتی بوده اما امروز عمومی شده و شهرتش هم به تریبونهای آزادیه که توی پارک انجام میشه . به عبارتی هرکسی توی این پارک میتونه شروع به سخنرانی کنه و با مردم راجع به هر چیزی صحبت کنه .

پلیس سوار هاید پارک

صبحانه کنتینانتال :

صبح روزهای بعد موقع صبحانه یک اتفاق تکرار شد . گارسون رستوران هتل خیلی محترمانه می پرسید : " کنتینانتال " یا " انگلیش "  منم از این کلمه کنتینانتال خیلی خوشم اومده بود . میگفتم کنتینانتال .

بقیه هم همین نوع صبحانه رو انتخاب میکردن به جز اون مرحوم که عاشق کره بادام زمینی بود . هر روز دو شیشه از این کره با نان میخورد ، ما فکر میکردیم بالاخره کار دست خودش میده . ایشون فقط مقدار زیادی نان تست با چایی میخواست ، نا گفته نماند که هفت ، هشت تا از این شیشه های " پیناتس باتر "  با خودش از ایران آورده بود .

 گارسون در ادامه می پرسید " نان قهوه ای باشه یا سفید " بعد یک کاغذی رو میداد امضا میکردیم و میرفت . صبحانه کنتینانتال همون نان و پنیر و کره و مربا بود با یک فنجان چایی یا قهوه . البته میز اردور هم داشت که محدودیتی هم برای خوردن نداشت . ما هم صبحانه و ناهارمونو یکی میکردیم که تا شب دوام بیاریم . اگه فکر کردین با این کارمون آبروی هرچی ایرانی رو بردیم پس اینو گوش بدین !!!

ماجرای گشتن ایستگاه های مترو . . .

روز دوم بعد از صرف صبحانه از بقیه همکارهام ، برنامه اون روزشون رو پرسیدم . باز هم ایستگاه مترو !!! طاقت نیاوردم و پرسیدم : این ایستگاه مترو چی داره که همه شما هر روز یه دور تو ایستگاههای مترو میزنین ؟ با لبخند معنی داری گفتند " میریم بلیت باطله پیدا کنیم ، پسر خوب ، تو که نمیخوای این روزی چهل دلارتو برگردونی به اداره مالی شرکت ؟!! " 

قضیه از اونی که فکرشو میکنین وحشتناکتر و دلخراشتره . . . اگه خودتونو جای مردم محلی لندن بگذارید تصویرش این شکلی میشه . چند روز پشت سر هم وقتی میری سوار مترو بشی چندتا جوان آراسته رو میبینی که با ظاهری مرتب و مغرور و با ادب و نزاکت تو ایستگاه های مترو قدم میزنن . گاهی وقتها مکث میکنن و از روی زمین چیزی برمیدارن نگاهی به آن چیز میندازن ، فوتش میکنن و توی جیبشون یا کیفشون میگذارن . دقت که میکنی متوجه میشی که اون چیزا بلیتهای باطله ای هستند که بعضی شهروندان بی نزاکت لندنی به جای این که توی سطل آشغال بندازن روی زمین انداختن . خوب مزاحمتی برای دیگران ایجاد نمیکنن پس عیبی نداره میتونن ادامه بدن .

من یک لحظه دنیا دور سرم چرخید و حالم بد شد . به دو دلیل : اول این که اینا جوانان تحصیل کرده ایرانی هستند که در مأموریت اداری ، کم میخورن و پیاده گز میکنن که صرفه جویی بشه و ارزی که بهشون تعلق گرفته رو ذخیره کنن و  به وطنشون برگردونن و به یه زخمی بزنن . که تازه با این مشکل مواجه میشن که باید با تحویل اسناد معتبر ، که شامل همین بلیت های یک الی یک و نیم پوندی باطله میشه ، اثبات کنن که این پول خرج مأموریت شده و اگر نشده باشه اداره مالی باقی مبلغ رو مطالبه میکنه . تصور کنید که یکی از همین جوانان برومند وطن در لابلای بلیت های کهنه ، یک بلیت باطله سه و نیم پوندی پیدا کنه !!! چطور باید خوشحالی و شعف خودشو پنهان کنه که مردم متوجه علت این شادی مضاعف نشن . بعدش هم با افتخار بیاد به حموم اتاقش تو هتل ، بلیت ها رو بشوره و پهن کنه روی شوفاژ تا شاید اداره مالی از خیر این چهل دلار قوت قحطی بگذره . دلیل دومی که من به خاطرش دنیا دور سرم چرخید این بود که من دو روز از اونا عقب بودم وباید فکری برای این عقب ماندگی میکردم . اما حتی فکر این که بلیتهای لگدمال شدۀ روی زمین رو بردارم برام وحشتناک بود . من همیشه به نصفه سمت چپ مغزم اعتماد دارم . که همیشه در گرفتاری های زندگی بهترین راه های فرار رو در اختیارم میگذاره . سمت راست مغزم پر شده از چرندیاتی که از اول دبستان تا آخر لیسانس یادمون دادن لذا خیلی کارایی نداره .

بلیت باطله بهترین سوغاتی برای بچه های مالی  . . .

موتور ذهنم راه افتاد و سناریوی تهیه بلیت باطله بی درد سر ، زیاد و تمیز اینطوری نوشته شد . . . آرام و با تمعنینه در حالی که وانمود میکردم دارم از فضای ایستگاه مترو لذت میبرم وارد ایستگاه شدم آقای چاقی رو که جلوی دربهای اتوماتیک ورودی سالن ایستاده بود رو نشون کردم . حدس زدم مسئول گیت باشه . بعد از کمی نگاه کردن به در و دیوار ایستگاه به سمت آقای چاق رفتم . شکل هندی ها بود .  به چند قدمیش که رسیدم :

- های

- های

- من توریستم و چند روزیه که دارم از لندن دیدن میکنم . میخواستم اگه امکان داره چندتا بلیت باطله داشته باشم . یارو هم تعجب کرده بود ، هم مشکوک شده بود . چشماشو تنگتر کرد و پرسید :

- برای چی میخوای ؟

- من این بلیتهای باطله رو به عنوان سوغاتی به کازینام (عمو زاده ها و دایی زاده ها و غیره ...) میدم . اونا از داشتن بلیتهای مترو لندن خیلی خوشحال میشن . . . یارو هندیه خیلی به مغزش فشار آورد تا یه ربطی بین این درخواست من با امور غیر قانونی پیدا کنه . اما نتونست . گفت :

- چندتا میخوای ؟

- هرچی بیشتر بهتر آخه میدونی من ازاین کازینا زیاد دارم . ( من بچه های مالی رو مثل پسرعموهای تنیم دوست داشتم ) آقای چاق هم در دستگاه رو باز کرد و تا اونجا که انگشت شصت و سبابه اش باز میشد بلیت باطله ورداشت و گفت : کافیه ؟

- آف کورث ، تنکیو ...

- نات متر، مای پلژر

- بای

دیگه تصورش با خودتون که وقتی بچه ها اون همه بلیت باطله تا نخورده رو دیدن کجاشون چه مراسمی برگزار شد . در توضیح این که چرا من رفتم و این راه حل جالب رو در اختیار بقیه قرار دادم و بلیطهای باطله ای رو که بدست آورده بودم رو با بقیه تقصیم کردم باید بگم که متاسفانه وقتی به تاریخ بلیتها دقت کردم دیدم اکثرا در یک بازه زمانی کم خریداری شده بودن و اگر مفتش های مالی ازم سوال میکردن که چطور تونستی ظرف کمتراز ده دقیقه بیست سی تا بلیط رو استفاده کنی جوابی نداشتم . این بود که بلیتهایی رو که زمانشون نزدیک هم بود رو به همکارام دادم . وگرنه اصول اخلاقی حاکم در شرکت اون زمان حکم میکرد که اگر راه حلی برای مشکلت پیدا کردی به کسی نگی . گور پدر بقیه . . .

نتیجه گیری اخلاقی  . . .

  1. از ریخته شدن آبروی ملی جلوگیری شد.
  2. آقای چاق از این مشارکت فرهنگی که کرده بود کلی شاد شد.
  3. بعد از مراجعت ، بچه های مالی ( همون کازینای عزیزم ) با دیدن اونهمه بلیت باطله ، تمام موهاشون رو کندن .
  4. از نظر رییس اداره مالی ، تیم ما هنوز رکورد دار مترو سواری در یک مأموریته .

خوب قاعدتاً با این روش دیگر لزومی نداشت بچه ها وقت خودشون رو در ایستگاهای مترو تلف کنن . بنابراین اون روز تونستیم وقت بیشتری رو برای motor expo  و گشتن شهر لندن اختصاص بدیم . عصر اون روز قرار گذاشتیم به اتفاق به گردش در شهر بریم برای دیدن میدان ها و خیابان ها و ساختمانها و غیره که تا شب طول کشید .

مردم مودب و معاشرتی :

انقدر سرگرم گشت و گذار در شهر بودیم که متوجه گذشت زمان و یک تغییر اساسی در بافت فرهنگی شهر نشدیم . هرچه ساعت از نه شب جلوتر میرفت شهر لندن به یک مرگ موقتی نزدیکتر میشد . خیابانها خالی از ماشین و مردم شده بودن . مغازه ها بسته بودن و کوچه ها تاریک و مخوف میشدن . هرچی بیشتر از غروب آفتاب میگذشت هندی ها و چینی های کت شلوار پوشیده ای که وقتی از کنارت رد میشدن بوی عطر و ادکلنهای تندشون کلافه ات میکرد جاشون رو به اجتماع جوونهایی میدادن که با لباسهای عجیب و غریب و مدلهای موی خفن ، دونفر دونفر یا چندتا چندتا گوشه و کنار خیابون وایستاده بودن و مشغول گپ زدن بودن و هر از گاهی هم صدای قهقهۀ خنده شون فضا رو پر میکرد .

بدون شرح

از یه جایی یکیمون که تو لندن فامیل داشت از جمع سه نفرۀ ما جدا شد . روی نقشه کوتاه ترین مسیر رو به سمت ایستگاه مترو انتخاب کردیم و پیاده راه افتادیم . وقتی داشتیم از یه کوچۀ نه چندان پهن رد میشدیم از کنار چندتا جوونِ همونجوری رد شدیم . تقریباً مطمئن بودم که اگر به هر دلیلی توجهشون رو جلب کنیم باهاشون مشکل پیدا میکنیم . به آخرای کوچه که رسیدیم با وجود این که تابلوی مترو در چند قدمیمون دیده میشد ، متوجه شدیم که کوچه بنبسته و ما گیر افتادیم . ناچار برگشتیم . همکارم اصرار داشت که از اون جوونها مسیر درست رو بپرسیم اما جذب بدن من در مورد مواجه شدن باهاشون شک داشت .

وقتی به جمع جوونها رسیدیم همکارم ازشون آدرس رو پرسید . یه هو یکیشون جلو اومد و در حالی که رفتارش صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود خیلی محترمانه و مؤدب آدرس دقیق رو بهمون نشون داد و حتی برای این که مطمئن بشه که ما مسیر رو اشتباه نمیریم از دوستاش جدا شد و تا یه جایی باهامون اومد . بعد هم با یک خداحافظی محترمانه اقامت خوبی رو توی لندن برامون آرزو کرد و برگشت پیش دوستاش . من از این که در مورد اون آدمها اینقدر ناعادلانه قضاوت کرده بودم شرمنده شده بودم . بعد ها فهمیدیم که ما ناخواسته اون موقع شب به " لستر اسکوئر " میدانی نه چندان خوشنام در قسمت قدیمی شهر نزدیک شده بودیم . وقتی به ایستگاه مترو رسیدیم ، تازه فهمیدیم که متروی لندن از ساعت نه شب به بعد به حالت نیمه تعطیل در میاد و هر نیم ساعت یک بار قطار به ایستگاه میرسه . از ساعت دوازده به بعد هم کاملاً تعطیل میشه . قبل از اینکه به هتل برسیم برای شام با هم خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم .

ما سعی میکردیم موقع شام با هم نباشیم ، چون معنی صرفه جویی در ارز برای افراد مختلف متفاوت بود . بعضی از بچه ها به یک کلاب سرد اکتفا میکردند اما بعضی دیگر ریاضت را پیشه میکردند و سنگ بر شکم وامانده میبستند تا شب صبح شود و باز نان تست قهوه ای و صبحانه کنتینانتال . خودتون را جای ما بذارین ، شما مقادیری پول خرد دارین و دو سه تا اسکناس صد یورویی ، دلتون میاد به خاطر این هوای نفسانی (دلضعفه) یک صد یورویی رو قربانی کنین ؟ . . .  البته این در مورد من صدق نمیکرد من فقط تونسته بودم نهار رو حذف کنم و با توجه به این که با غذاهای هندی هم مشکل نداشتم هر شب به سوپر مارکت میرفتم و از قسمت غذاهای آماده با حداکثر سه و نیم پوند یک شام شاهانه ترتیب میدادم . اونشب شَکت و ولکت به " گِرَنگ استراس مور هتل " رسیدم و از خستگی تا صبح حتی خواب هم ندیدم .

براوون پلیز . . . 

صبح روز سوم بعد از پیاده روی مبسوط در هاید پارک ( جهت وسعت میل به صبحانه ) به هتل برگشتم  و در برابر چشمان حیرت زدۀ خدمۀ هتل ، بار صبحونه شون رو به طرز وحشیانه ای ترکوندم . یکی از گارسونهای هتل انگار که میخواست به ظرفیت معدۀ من پی ببره به محض این که نان روی میز ما تموم میشد ، میومد و میپرسید که " میخواین براتون نان بیشتری بیارم ؟ " ادب اجازه نمیداد با دهن پر جوابش رو بدم به همین خاطر فقط با حرکت سر و درآوردن صدای " اِمممم . . . اِمممم " بهش میفهموندم که " بعله " .نمیدونم چرا هر بار هم رنگش رو ازمون میپرسید " براوون اور وایت ؟ " اینجا بود که همکارم که نون رو برشته تر دوست داشت جوابش رو میداد " براوون پلیز . . .  " اون روز من تنهایی به مقصد موتور اکسپو راه افتادم . از قرار دوستان میخواستن جستجوهاشون رو برای پیدا کردن سوغات مناسب برای اغوام ، به نتیجه برسونن . باید توضیح بدم که در اون مقطع زمانی خاص من روی چراغ جلو و کاپ هُلدر ( جا لیوانی ) خودرو کار میکردم و تحقیاتم قالباً معطوف به این دو موضوع بود .

کاپ هولدر ولوو

وقتی به غرفۀ ولوو رسیدم . خانم محترمی که اونجا غرفه دار بود با یه حساب سرانگشتی من رو یه مشتری خرپول حوضۀ جنوب خلیج همیشه فارس فرض کرده بود که به دلایلی که به خودم مربوطه عاشق " کاپ هولدر " ماشینها هستم .

بازم کاپ هولدر ولوو

ایشون سعی میکرد با معرفی کاپ هولدرهای مدلهای جدید ولوو من رو سورپرایز کنه . منم با دیدن کاپ هولدرهای مدرن و مختلف ماشینهاشون چنان ذوق مرگ میشدم وعکس میگرفتم که خانومه هر لحظه بیشتر سر ذوق میومد و از این ماشین به اون ماشین بدون توجه به مدل ، قیمت یا حتی نوع کاربریشون با کشف کاپ هولدرهایی که در گوشه و کنار ماشینها تعبیه شده بود من رو تحت تأثیر قرار میداد . به آخرین ماشین که رسیدیم یه هو دیدم که یه طوری مثل پرستاری که میخواد خبر پدر شدنم رو بهم بده در حالی که اشک تو چشمهاش حلقه زده بود گفت " میخوام یه ماشین بهت نشون بدم که هفتا کاپ هُلدر داره . . .  " منم با هیجانی که در تصورش نمیگنجید گفتم " هفتااااا ؟؟؟؟ " گفت " بله هفتا . . .  " بعد در های ماشین رو باز کرد و بهم این اجازه رو داد که خودم یکی یکی کشفشون کنم و هرچی میخوام از کاپ هُلدرهای اون ماشین لذت ببرم و عکس بگیرم .    

لستر اسکوئر :

برای ادامۀ روز چندتا آدرس داشتم از نمایندگی های خودرو ساز معتبر که در سطح شهر پخش و پلا بودن . اما قبل از اون دوباره یه سری به " لستر اسکوئر " زدم روز قبل در یک حادثۀ جگر خراش دوربین عزیزتر از جانم زمین خورد و در جا دار فانی رو وداع گفت .

میدان لستر

از قرار هم توی اون میدون میتونستم چندتا تعمیرکار خوب براش پیدا کنم . اما تو اولین تعمیرگاه فهمیدم قیمت تعمیرش از قیمت خریدش گرونتره . خلاصه قیدش رو زدم . از اون به بعد از دوربین همون همکار خدابیامرزمون استفاده میکردم البته گاه گداری که نیازش نداشت . 

بارون لندنی :

بعدازظهر یه کم استراحت کردیم اما بعدش هوای موزی لندن اون روی سگش رو نشونمون داد . . . بارون ؟!!! تو اون فصل ؟ لباس مناسب نداشتیم . اما قرار هم نبود که تو هتل بمونیم . من چهارتا زیرپیرن داشتم هرچهارتا رو زیر یک تی شرت تنم کردم و با هم زدیم بیرون . از قرار یکی از بچه ها اون اطراف یه مغازه سوغاتی فروشی میشناخت که به نظرش چترهم داشت . اما وقتی قیمت چترها رو دیدیم همه مون عین لشگر فیلهای کارتون پسرجنگل یکی یک قدم عقب نشینی کردیم . فروشنده کمی فارسی بلد بود. هی میگفت "خوبه ، بخر ، ارزونه " . یکیمون سعی کرد یه کم چونه بزنه ولی خوب ، طرف مقابل انگلیسی بود نه هندی . . . وقتی کاملا از خریدن چتر منصرف شدیم آقای فروشنده یه پیشنهاد جالب بهمون داد . یه جور بارونی که بیشتر شبیه کیسه ذباله کلاه دار بود . اما قیمتش فقط یک پوند بود . پیشنهاد خوبی بود . یکی یه دونه بارونی یک بارمصرف پوشیدیم و اینطوری شد که گشت و گذار عصر روز سوم هم میسر افتاد .   

 بیگ بن :

درست کنار کاخ وست مینیستر یه برج حدودا صدمتری هست که وظیفه اعلام ساعت رو به عهده داره .

حدودا صدو هفتاد سال پیش ساخته شده و به ادعای خودشون بزرگترین ساعت چهارطرفه دنیاست .

جالب بود . . . خوب یعنی ساعت بود دیگه ، صرف تظر از این که تبدیل شده به نماد لندن چیز خاصی نداشت . میدونی به نظر من اشتباهه که مثلا به عنوان توریست بکوبی بری اونجا فقط برای دیدن بیگ بن .

حالا اگه یه وقت از اونجا رد شدی یه عکس هم بندازی بد نیست . چون اون عکس رو به هرکی نشون بدی در جا میفهمه که لندن هم رفتی . اما هرچی از عظمت رود تیمز بگم کم گفتم . با وقار و پرآب ، تمیز و مهمان پذیر ، زیبا و پربرکت . اگه ساعتها به نرده های استیل کنار پل تکیه میدادم و جریان پرقدرت و کم خروش رودخانه رو نگاه میکردم سیر نمیشدم . قدم زدن در حاشیه رود زیبای تیمز زیر بارون ، با یک لیوان کاپوچینوی داغ خودش میتونه دلیل خوبی برای وقت گذرونی تو اون محدوده باشه اما مواجه شدن با نمایشگاه دائمی آثار سالوادور دالی به طور خیلی اتفاقی به کلی حال و هوامون رو عوض کرد .

سالوادور دالی کنار تیمز :

دالی از اون دسته هنرمندهاییه نمیشه کارش رو با تفکر عوام گرا ارزش گذاری کرد . یعنی اگه بخوایم نقاشی های دالی رو بگذاریم سر کوچه مطمئنا نمکی هم حاضر نیست ببرتشون . اما برای ما که از قبل میشناختیمش و با کارهاش آشنا بودیم و تراوشات ذهن خلاق و آشفته ش برامون سوال کنکور اومده بود میتونست اسطوره خلاقیت محسوب بشه .

 

چهارمین  . . .

روز چهارم هم برای من مثل روزهای قبل با گشتی در هاید پارک شروع شد و مهمترین اتفاق خاطره سازش درگیری شدیدی بود که با یه سنجاب سمج پیدا کردم . از قرار سگک نقره ای کفشم توجهش رو جلب کرده بود و قصد داشت هر طور شده به کلکسیون سگک های کفشش اضافه اش کنه .

آخرین شب در گرنگ استراث مور  . . .

از حدودای ظهر خبری از یکی از همکارامون نبود . حالا که دیگه تقریباً شب شده بود کم کم داشتیم نگران میشدیم . از صبح باهام قرار گذاشته بود که دم غروب آخرین فروشگاه رو برای خرید سوغاتی با هم فتح کنیم . لباس پوشیده تو لابی منتظر مونده بودم . چند بار نا امیدانه در اتاقش رو زده بودم اما خبری نبود . منتظر بودم که هرجا که هست زودتر برگرده که با هم بریم بیرون . اما نیامد که نیامد . ساعت حدود نه شب بود . یواش یواش فکرم داشت منفی میشد و دلم شور افتاده بود . فردا باید برمیگشتیم ایران . . . اگه براش اتفاقی افتاده باشه و امشب برنگرده هتل من چکار کنم ؟ بمونم یا بزنم زیر رفاقت و برم ؟ جواب خانواده اش رو چی بدم . جواب شرکت رو چی بدم . بگم تیمی رفتیم و تکی برگشتیم ؟ اصلاً شاید خواسته باشه پناهنده بشه و گذاشته از هتل رفته ! داشتم کنار در ادارۀ مهاجرت در حالی که یه پتو دور خودش پیچیده و کنار آتیشی که از سوزوندن کاغذ پاره ها درست کرده نشسته و با انگشت ته یه قوطی کنسرو رو خالی میکنه تصورش میکردم که دیدم سلانه سلانه از پلاه های لابی پایین اومد و با سباس راحتی و موهای ژولیده خودش رو روی مبلی که من روبروش بودم انداخت و بدون مقدمه گفت " پا شو برو رابط دوشاخه ات رو برام بیار میخوام موهام رو سشوار بکشم  " اشک تو چشمام حلقه زده بود . از یه طرف دلم میخواست بگیرم بغلش کنم و بهش تبریک بگم که خاک پاک وطنش رو به زرق وبرق مملکت ساکسونها نفروخته . از یه طرف دلم میخواست هرچی فحش بلدم نثارش کنم که چرا دو و نیم ساعت من رو معطل کرده و هر چی در میزدم و زنگ میزدم جواب نمیده . بعداً فهمیدم از زور خستگی جوری بیهوش شده بوده که صدای در و زنگ زدنهای من رو نشنیده .

تسکو سوپر استور :

اونشب برای اولین بار تصمیم گرفتیم که برای تهیه شام به جای وایت رز به بازار بزرگی که با هتلمون حدودا سه چار کیلومتر داشت بریم . یک فروشگاه زنجیره ای شبانه روزی به نام تسکو . البته من نتونستم با تن ماهی و خوراکی های بسته بندی شده داخل فروشگاه کنار بیام .

موقع برگشت چیز زیادی نخریده بودم ولی جیبام پر شده بود از پول خرده . به همکارم پیشنهاد دادم بریم برای شام از وایت رز بریانی هندی بگیریم که مورد استقبال واقع نشد . به جاش یه جور ساندویچ فروشی پیدا کردیم که با بقیه ساندویچی ها یه فرق بزرگ داشت . یه جور سلف سرویس بود . به غیر از مواد اصلی ، سالادهای متنوعی داشت که قیمتش پله ای بالا میرفت . مثلا اگه سه جور سالاد میخواستی یه قیمت بود اگه شیش جور میخواستی یه قیمت و همینطور اگه از مخلفات بیشتری استفاده میکردی قیمت بالاتر میرفت . ما البته از قبل قرار گذاشتیم که فقط روی پول خرده های جیبمون حساب کنیم . من هرچی پول خرد داشتم رو تو مشتم نگه داشته بودم . که همین هم باعث شد درجا لو بریم . وقتی از خانمی که ساندویچ ها رو پر میکرد راجع به قیمتها پرسیدم . طرف پرسید : میخواین از شر پولخورده هاتون خلاص بشین ؟ بعد یه لبخندی زد و یه جوری که یعنی درکتون میکنم سر تکون داد و خودش ساندویچ ها رو بار زد . انصافا هم بیشتر از اون چیزی که فکر میکردیم بهمون حال داد .

نه این که پول نداشتیم ها نه . . . طرف هرکی بود حتی نمیتونست فکرش رو هم بکنه که من سه تا صد یورویی تا نشده تو جیبمه ولی خوب از خدا که پنهون نیست ، با خون دل تونسته بودم همونجوری تا نخورده نگه شون دارم . البته من هنوز یه پنج پوندی داشتم که گذاشته بودم کناربرای گشت و گذار در رودخانۀ گدازه های آتشفشانی دوران ما قبل تاریخ .  یه جور سیمیلاتور ، که قرار بود در سالن " اِرث " موزه جونم برگزار بشه و منم بی صبرانه براش لحظه شماری میکردم .

آخر الزمان :

اون شب هم بالاخره صبح شد و طبق روال هر روز بعد از گشتی در هاید پارک و صرف صبحانۀ مبسوط ، خودم رو به نشنال میوزیم رسوندم . سیمیلاتور رأس ساعت نه نیم برگزار شد و منم با پونزده تا بچۀ دبستانی در حالی که از این عینکهای دورنگِ سبز و قرمز زده بودیم ، از گشت و گذار در رودخانه های گدازه لذت بردیم . بعد هم با عجله خودم رو به " لاندن آی " رسوندم . پروازمون ساعت پنج بعدازظهر بود . اما قرار گذاشته بودیم قبل از رفتن ، برای دیدن شهر لندن از فراز بلند ترین چرخ و فلک دنیا در کنار رود تایمز همدیگر را ببینیم .

اونموقع من نمیدونستم " خود عکاسی " بعدا چه اعتباری پیدا میکنه و اسمش میشه " سلفی " وگرنه بجای این که اینقدر عمیق به افقهای دور خیره بشم ، شکلک درمیاوردم به دوربین . . . این عکس رو خودم از خودم گرفتم .

وقتی به لاندن آی رسیدیم متوجه شدیم که کل هزینۀ بلیط چرخ و فلک از مجموع دارایی تیم بازدید کننده منهای صد یورویی هایی که به جونمان بسته بود بیشتر میشد . لذا تصمیم بر آن شد که به قید قرعه دو نفر به نمایندگی از کل گروه سوار شن و جای بقیه رو خالی بذارن که بعداً با تکنیکهای پیشرفتۀ فوتوشاپ عکسشون در جای خالی قرار بگیرد و سندی بر اسناد لندن گردیمون اضافه شه .  

حدود ظهر برگشتیم هتل و ناگزیر اتاق ها را تحویل دادیم و به همراه کوله بار نه چندان بزرگمون توی لابی هتل مستقر شدیم تا زمان حرکت . . .

یک سوال اساسی و یک تجربه گرانقدر :

یکی از بچه ها در حال نهار خوردن بود که یک سوال نا مناسب مطرح شد : راستی شما برای نظافت بعد از توالت چکار میکردین ؟ (توضیح این که توالتهای هتل ، مناسب ایرانیهای خارج نرفته ساخته نشده بود و چیزی شبیه شلنگ یا آفتابه نداشت)  

- شیشه خالی آب معدنی.

- خدا لعنتت کنه نمیشد اینو زود تر میگفتی که ما مجبور نشیم روزی سه چهار بار حموم بریم ؟!!

بعد از این مکالمه نچندان دلچسب تازه روی بچه ها به هم باز شد و شروع کردن از مشکلات غیر متعارفترشون در طول سفر برای هم تعریف کردن . اونی هم که داشت نهار میخورد تحت تاثیر این جو از باقی نهارش صرف نظر کرد. دیگه وقت رفتن شده بود . ساکها را برداشتیم و به سمت مترو و متعاقباً  فرودگاه حرکت کردیم .

یک مشکل کوچیک دیگه :

ما با در دست داشتن بلیط اوکی و پاسپورت های معتبر مستحق داشتن نفری یک صندلی در هواپیمایی به مقصد ایران عزیز بودیم . اما یادمان رفته بود کانفرم کنیم . بنا براین اسم هیچکداممون در لیست پرواز نبود . اپراتور باجه ایران ایر اینطوری توضیح داد که :

- باید صبر کنین همه مسافرها بیان اگه جا بود به شما هم کارت پرواز میدیم

- و اگه نبود ؟

- باید با پرواز بعدی برین.

پرواز بعدی پس فردا بود و تمام هزینه ها از این به بعد به عهده خودمان میشد . این خبر بدی بود . مسئله جا موندن به یک دلیل بچه گانه یکطرف ، غیبت از کارخونه و سوالاتی که ممکن بود پیش بیاد هم همون طرف ، مصرف بی دلیل مبالغ هنگفتی یوروی تا نخورده و عزیزتر از جان هم باز همون طرف . اما خوشبختانه جا بود و دوباره ما هر کدام به نقطه نا معلومی از "بویینگ هفتصد و چهل و چیز" ایران ایر هدایت شدیم . در طول پرواز مهماندار چند بار اعلام کرد که اگر بین مسافرها پزشک هست خودش رو به جلوی هواپیما برسونه ، احتمالا یکی از مسافرین حالش بد شده بود . منم که دکتر نبودم ، این بود که اهمیت ندادم . بعدا معلوم شد که مسافر بدحال همون همکارم بود که به توصیه من آخرین نهارش رو غذای هندی خورده بود. میگن عمر سفر کوتاس . سه روز یا پنج روز فرقی نمیکنه ، یه چشم به هم زدن میگذره . . . دلم نمیاد این رو نگم و تمومش کنم . ماموریت ما سه روزه بود نه پنج روزه . . . اینکه ما پنج روز اونجا موندیم به خاطر اشتباه مسئول روابط عمومی بود که بلیطها رو پنج روزه برامون گرفته بود . اما مدت زمان ماموریت در حکمی که به ما دادن سه روز بود . جالبش اونجا بود که اداره مالی برای محاسبه مبلغ ارز بلیطها رو نگاه کردن نه حکم ماموریت رو . اینطوری شده که ما بجای سه روز پنج روز لندن موندیم .