مأ موریت غیر ممکن :

کنار تراکتور جوهر افشان شرکت لم داده بودم به شیشه پارتیشن و وانمود میکردم که دارم به چرندیات همکارم گوش میدم ، تا بالاخره جونش بالا بیاد و یه خط در میون نقشه ای که لازم داشتم رو پلات بگیره و برم سر کارم . غرق دنیای خودم بودم سرم رو به علامت تأیید تکون میدادم که فکر نکنه حواسم به حرفاش نیست . صدای سنگین قدمهای کسی که از پشت سرم میامد ، یه هو قطع شد . گوشام تیز شد . این خاصیت همه کارمندهاست که حواسشون به اطراف باشه ولی کار خودشون رو بکنن دلم شور زد . هرکی بود داشت ایستگاه من رو ورمیداشت چون تو اون راهرو به جز من کسی نبود . همکارم پشت پارتیشن ساکت شده بود و وانمود میکرد که مشغول کارشه . این علامت حضور رئیس بزرگه . آروم سرم رو چرخوندم به سمت طرف . با تعجب صدا کرد .

- مهندس ؟؟؟ 

خودش بود . . . سریع یه سرچ کردم . سوتی موتی ، کار عقب افتاده ای ، جلسۀ نرفته ای چیزی نداشتم که نگران باشم . جز یه مشاجره لفظی با معاونش سر مشکلات کاری . علت اینم که اونجا از پارتیشن آویزون بودم از قار و قور پلاتر شرکت معلوم بود . همچین با طمأنینه یه جوری که فکر نکنه از حالت چشماش ترسیدم خودم رو جمع و جور کردم و سلام نه چندان گرمی تحویلش دادم . ته دلم یه ذره از این که چی دیده اینطوری بُراق شده داره نگام میکنه حول کرده بودم ولی به روی خودم نیاوردم . بالاخره خودش سکوت راهرو رو شکست .

-  شما چرا اینجایی ؟؟؟    

-  چطور مگه مهندس ؟!!

یکدفعه ترکید " تو پس فردا مگه تو سئول جلسه نداری ؟ آقای مانی به امید تو راه افتاده رفته اونجا " مانی همون معاونش بود . گفتم :

-  من خیلی وقته که ویزای کره رو گرفتم ولی دیگه خبری نشد .

-  اگه خبری نشه تو نباید یه زنگ بزنی دفتر من پیگیری کنی ؟ الان من چکار کنم ؟؟؟

این رو گفت و لا به لای پارتیشنها گم شد . دوباره سکوت همه جا رو ورداشت . پلاتر کهنه هم از کار افتاده بود . همکارم  داشت با بدجنسی ریز ریز میخندید . محلش نذاشتم و نقشه رو ورداشتم و رفتم . میدونستم کوتاهی از من نبود . بعدها اصل قضیه رو فهمیدم که اگه بخوام خیلی ساده اش کنم اینطوری میشه . اصل سناریو این بود که باید پروژه ای تعریف میشد که آقایون نانی به کف آرند و دور هم به غفلت نخورند . اما این دفعه رییس کوچیکه (رئیس واحد ما ) برای رییس بزرگه جفتکی پرانده بود و پروژه رو تأیید نکرده بود . رییس بزرگه هم برای این که مشت محکمی بر دهان کوچیکه بزنه  میخواست من رو به یک مأموریت سوری بفرسته که اونجا دور از دست رییس کوچیکه پای پروژه رو امضا کنم و درواقع اینطوری واحد ما رو دور بزنه . رییس کوچیکه هم قضیه رو فهمیده بود و جلوی مأموریت من رو گرفته بود .

چطوری خودم رو از زیر نگاه سنگین رییس کوچیکه پشت میزم رسوندم نفهمیدم . نقشه رو انداختم رو میز و نشستم . فضا سنگین شده بود .  ظاهراً موضوع بحثی که با ورود من قطع شده بود همون مأموریت من بود . همکارم زیر گوشم گفت " نشین . از روابط عمومی زنگ زدن گفتن سریع خودت رو برسون " بلند شدم ، وقتی داشتم از جلوی رییس کوچیکه رد میشدم به طعنه پرسید " عازمین به سلامتی ؟ " . . . رییس کوچیکه وقتی عصبی میشد صداش تغییر میکرد . لهجه اصفهانی رو با نت لا و صدای بُز ترکیب کنین تا حالتش رو موقع ایراد این کنایه به خوبی تصور کنین . با بی اعتنایی فقط گفتم  "نمیدونم" و رفتم . چند دقیقه بعد رسیدم به اداره روابط عمومی . حکم مأموریت و بلیت رفت برگشت برای کره جنوبی رو کف دستم گذاشتن . نگاهی به بلیت  و حکم انداختم .

پرواز رفت : تهران ، امارات ، سنگاپور ، سئول ( مدت پرواز 23 ساعت با علافی های ترانزیت) 

پرواز برگشت : سئول ، سنگاپور ، امارات ، تهران  ( مدت پرواز 27 ساعت با علافی های ترانزیت) 

مدت ماموریت : دو روز . اگه همه پروازها درست انجام میشد ، درست دو ساعت بعد از رسیدن به سئول ، جلسه مذکور برگذار میشد و این یعنی مرگ . حداقل بیست و چهار ساعت طول میکشه که ساعت معدۀ آدم بعد از همچین پروازی تنظیم بشه . دلم میخواست بزنم زیر همه چی و یه جوری از زیرش در برم . باید زود تصمیم میگرفتم ساعت نزدیک یازده صبح بود و من اگه میخواستم برم باید ساعت دوازده شب تو فرودگاه حاضر میشدم . اگه نمیرفتم هم مسئولیت عقب افتادن پروژه به گردن من می افتاد . معلوم هم نبود رییس کوچیکه بعداً ازم دفاع کنه یا نه . هیچ تضمینی نبود که بعداً وقتی مشکلاتشون باهم حل بشه ، همۀ کاسه کوزه ها رو سر من نشکنند . رفتم با رییسم مشورت کردم . شدیداً با رفتنم مخالفت کرد و یه راه حل آب دوخیاری هم تحویلم داد . گفت برو فرودگاه لحظه آخر الکی بگو" اِ دیدی چی شد پاسپورتم رو جا گذاشتم ! ! ! " شاید اگه یه همسفر میداشتم که براش فیلم بازی کنم عملی میشد ، اما رییس بزرگه فکر همه جاش رو کرده بود معاونش که قرار بود هم سفر من باشه رو دو روز پیش فرستاده بود . فراموش کردن پاسپورت دلیل خوبی برای انجام نشدن این مأموریت نبود . خلاصه تصمیم گرفتم ریسک نکنم و این مأموریت رو انجام بدم هرچه باداباد . رفتم اداره مالی ، ارز مورد نیاز رو برای سفر دریافت کردم و ساعت دوازده همون شب پرواز کردم به سمت سئول .

 پروازی دلنشین با هواپیمایی امارات :

مهماندار هواپیمای امارات انتهای راهرویی که به درب هواپیما وصل بود دیده میشد که به مسافران خوش آمد میگفت . برای من که گران ترین پروازم تا اون موقع با ایر ایندیا بود خیلی متفاوت بود . داخل هواپیما همه چی برق میزد . همه چی شیک و نو بود . مانیتور داخل هواپیما در حال پخش تیزر تبلیغاتی هواپیمایی امارات بود . بوی خوبی احساس میکردم .

اما وقتی همه مسافرها سر جاشون نشستن ، یه موضوعی من رو از کف امکانات و سرگرمیهای جلوی صندلیم پروند . یکی از مهماندارها از جلو به سمت ما می اومد و به هر ردیف که میرسید وایمیستاد و از توی سینی که دستش بود با یه انبر از چیزهایی که داخل سینی در حال بخار کردن بود به مسافرها میداد . نکته عجیبش این بود که اون کلوچه یا چه میدونم خوراکی داغ رو از گوشه میگرفت ، برمیداشت و تو هوا تکونش میداد تا باز بشه و بخارش تو هوا پخش میشد بعد میدادش به مسافرها ، از اونجا به بعدش رو نمیدیدم که مردم باهاشون چکار میکردن ، یه کم گیج شده بودم . ظرف مدتی که به ردیف ما برسه تمام سلولهای خاکستری مغزم رو به کار گرفته بودم تا به نحوۀ خوردن کلوچه ای که قبل از این که به دست آدم برسه تو هوا متلاشی میشه پی ببرم . تا این که مهماندار دوردیف مونده بود به من برسه همون کار رو کرد و یکی از مسافرا اون چیز داغ رو ازش گرفت و پهن کرد رو صورتش . . .

n به ازای دستمال . . . معادله حل شد . کلوچه نبود پسر خوب ! یه دستمال مرطوب داغ بهت میدن که پهن کنی روی صورتت خستگیت در بره . بابا دمتون گرم . شانس آوردم ، چون خیال داشتم اون چیز داغ رو تا گرفتم بخورمش که نریزه روی لباسام . خیلی ضایع میشد نه  . . . نخوردیم نون گندم ولی به موقع دیدیم دست مردم . میدونستم که اگه بخوام از این به بعد دچار همچین چلنج ضایعی نشم باید هرچه زودتر دفترچه راهنمای هواپیما رو از جیب جلوی صندلیم در بیارم و بخونمش . ظرف چند دقیقه قبل از تیک آف هواپیما ، جیک و پوک هواپیما و امکاناتش رو از قبیل تلفن ، بازی ها ، شبکه های سینمایی ، خبری ، دوربین جلو و دوربین زیر شکم هواپیما ، رادیو و غیره رو در آوردم .

در حین تیک آف ، شماره پروازم رو با ساعت داخل کابین و جدول برنامه های تلویزیونی و سینمایی هواپیما تطبیق دادم و برنامه مورد علاقه ام رو پیدا کردم . این در حالی بود که بغل دستیم جواستیک صندلیش رو در گوشش گذاشته بود و تا آخر پرواز میخواست با خونشون تماس بگیره و خبر سلامتیش رو در حین پرواز به بستگان نگرانش برسونه . نه این که از پرواز بترسه ها نه ، همین محض پز دادن که ما هم سوار امارات شدیم و داریم میریم دبی ! ظاهراً آدم مذهبی هم بود یه خورده با دامن نه چندان کوتاه مهماندارها و سرو شراب توی هواپیما مشکل داشت . مهماندارها در طول پرواز چند بار بهش شراب تعارف کردن اوشون هم هر بار با ذکر عبارت  لا اله الا الله  توضیح میداد که " بابا من مسلمونم و فلان و بهمان " . . . داخل جیب جلوی هر صندلی چندتا برچسب بود که روی هرکدومشون یک دستور چاپ شده بود مثلاً " مزاحم نشوید لطفاً " یا " شراب نه لطفاً " یا " برای فلان چیز بیدارم کنید لطفاً " بالاخره یکی از مهماندارها برچسب " شراب نه لطفا " رو برداشت و چسبوند روی پشت سری صندلیش تا قال خوابید .

اما با وجود همه امکانات خوب پرواز و مهماندارهای مؤدب ، یه چیزایی متناقض بود مثل " سرو شراب " در حالی که از بلند گوهای داخل هواپیما هر از چند گاهی اعلام میشد که " تمام مواد خوراکی سرو شده در این هواپیما از محصولات حلال تهیه شده " یا اعلام لحظه به لحظه جهت قبله توسط مانیتور داخل کابین اونم تو اون نصفه شبی . چه میدونم شاید کسی دوست داشت بعد از صرف غذای حلال و نوش ِ شراب قرمز ، وسط راهروی هواپیما برای نزدیک شدن به خدا دو رکعت نماز غفلت هم به جا بیاره . خلاصه برخلاف پروازهای ایرانی جوی آرام و مؤدبانه و محترمانه برقرار بود نه کسی از کول کسی بالا میرفت نه ساک کسی تو سر کسی میخورد و نه بچه ها تند تند تنگشون میگرفت که وسط راه رو هی برن و بیان . محض فرار از اتهام "عدم جنتلمنیت " همه سر جاهاشون نشسته بودن ، تا این دو ساعت پرواز فرسایشی برای ایرانی هایی که عادت دارن دائم غر و نق بزنن ، تموم شه و بپرن بازارهای دبی رو کول کنن ، جنسای چینی باد کردۀ جفتی ده درهم رو با خودشون بیارن سوغاتی ، که مبادا فامیلاشون بگن فلانی مرد و شوهرش یه دبی نبردش .

اواسط پروازم که یواش یواش خانوما گرمشون شد و لایه به لایه حجاب ها کشف شد . بعید نبود اگه مدت پرواز بیشتر از دو ساعت میشد کار به لباس شنا و مایو کشیده میشد . البته غیر از خواهران چادری که فرقی براشون نمیکنه سرد و گرم و شب و روز و آنتالیا و امام رضا . دریا هم که میرن با چادر شنا میرن تو آب .  خلاصه بعد از دو ساعت شاهد بوسۀ چرخ جلوی هواپیمای بویینگ هفتصد و نمیدونم چند ، به خاک امارات از طریق دوربین زیر شکم هواپیما بودیم  و بدون هیچ ماجرای خاصی این سیمرغ سفید به زمین نشست . کسی هم به خاطر خوردن حولۀ داغ دچار گرفتگی سیستم گوارش نشد .

باز هم پرواز با امارات  :

بعد از مدتی ول گشتن در فروگاه زیبای دبی ، شماره پرواز من رو به سمت سنگاپور اعلام کردن و منم که خواب از سرم پریده و کلاً یادم رفته بود برای چه کاری اونجا بودم ، به عشق حولۀ داغ و دیدن مناظر زمین از دوربین زیر هواپیما در روشنایی روز ، اولین نفر سوار جمبو جت تجاری شرکت هواپیمایی امارات شدم . اما ایندفعه با تجربۀ کامل .

وقتی داشتن حوله های داغ رو بین مسافرها پخش میکردن ، تو چشم هم ردیفی جدیدم نگاه کردم که اگر دچار تردید خاصی شده با کمال میل براش همه چیز رو شرح بدم . اتفاقاً ایشون هم با لهجۀ شیرین پاکستانی ازم علت اون رفتار عجیب مهماندارها رو پرسید و من هم با اشتیاق کامل براش توضیح دادم که " اینا خوردنی نیست و چنین و چنان . . . " اما فکر کنم چیزی از توضیحاتم دستگیرش نشد . یا شاید اصلاً در مورد چیز دیگه ای ازم سوال کرده بود . مثلاً ساعتی چیزی پرسیده بود . چون دستمال رو گرفت ، یه نگاهی بهش انداخت و تاش کرد و گذاشت تو جیب جلوی پیرهنش . منم با اغراق کامل از دستمال داغ استفاده کردم که به این پکی بدبو نحوه استفاده از حولۀ داغ رو به صورت عملی و غیر محسوس آموزش بدم ولی تلاشم بیفایده بود . تا آخر پرواز هم که حدود هفت ساعت میشد هر از چند گاهی نگاهم به نم چهار گوش حاصل از حولۀ مرطوب تا شده در جیبش می افتاد و از این که مردم چرا از امکانات موجود در این جت پیشرفته به درستی استفاده نمیکنن حرص میخوردم .       

فرودگاه سنگاپور :

خلاصه بعد از استفاده مبسوط از امکانات سرگرم کننده موجود و صرف صبحانه کامل کنتینانتال سرو شده توسط مهمان داران محترم و باکلاس هواپیما ، حدودای ساعت نه و نیم ده صبح به سنگاپور رسیدیم . دیگه هلاک شده بودم اما انگار این سفر تمامی نداشت . دوباره حدود پنج ، شیش ساعت ولگردی در فرودگاه و انتظار برای پرواز بعدی .

ناکِس ، خوب پای پیاده تا لب چشمه آورده بودمون . (رییس بزرگم رو میگم ) علت این که روابط عمومی شرکت همچین پروازی برای من ترتیب داده بود این بود که پرواز مستقیم به سئول فقط یک بار در هفته ، اونم با ایران ایر انجام میشه و من برای این که با احتساب گردش مخالف کره زمین بتونم سر وقت به جلسه ای که باید شرکت میکردم برسم باید رنج این سفر رو تجربه میکردم . البته بد هم نبود از خاک سه تا کشور رد شدم . با فرهنگ و آداب و رسومشون آشنا شدم و از اون طرف ساعت بیولوژیکم بهم ریخت . نمیدونستم صبحه ، شبه ، ساعت چنده ، وقت نهاره یاصبحونه ؟  اما خدایی با فرودگاه سنگاپور خیلی حال کردم . متنوع و عظیم ، پر از سرگرمی هایی مثل گروه های تئاتر و رقص و پخش فیلم و ایستگاه های مجانی ایکس باکس .

ولی نای راه رفتن نداشتم . تصمیم گرفتم قبل از هر چیز گیت مربوط به پرواز بعدیم رو پیدا کنم . روی بلیتم نوشته بود " ترانسفر اچ  گیت 54 " از یکی پرسیدم " تراسفر اچ ؟ . . . " سوالم تموم نشده با انگشت جلو رو نشون داد . سوار این پیاده روهای متحرک شدم ( اسمشون یادم رفته ) هی رفتم ، هی رفتم  . . . خلاصه ما هی میپرسیدیم " ترانسفر اچ " هی میگفتن جلو تره . تا این که پیاده شدم و رفتم سراغ نقشۀ نصب شده روی دیوار تا موقعیتم رو توی این سفر برزخ پیدا کنم . به نقشه که رسیدم دیدم تا  ترانسفر اچ چند برابر اونی که تا اون موقع راه اومده بودم باید میرفتم . بعد ها فهمیدم که همه برای طی این مسیر به تراموا یا همچین چیزی پناه میبرن .

خوب ملالی نیست وقت که بسیاره  و جور پیاده روی رو هم که این ریلهای افقی میکشن . نفهمیدم چقدر طول کشید تا رسیدم ولی بالاخره رسیدم و کارت پرواز رو گرفتم . از اونجایی که نای راه رفتن نداشتم نشستم روی لبۀ ترولی فرودگاه و ریز ریز با پا هلش میدادم تا رسیدم کنار یه خطاط کچل ژاپنی که روی یکی از صندلیهای فرودگاه نشسته بود و خطاطی میکرد . برام جالب بود . یه مکث کوتاه کردم . ژاپنیه یه نگاهی بهم انداخت و با لبخند ازم پرسید " میخوای اسمت رو به ژاپنی برات بنویسم ؟" منم که خیلی باهاش حال کرده بودم گفتم " آفکورث وای نات . . . " گفت بیا اسمت رو با حروف انگلیسی روی این کاغذ بنویس . نوشتم . اونم یه چیزایی به ژاپنی روی کاغذ با قلمو نوشت و داد به من . وا نمود کردم که خیلی خوشحال شدم .

گفت : میشه بیست دلار . . . لبخند به لبم ماسید . خواستم بگم " مگه یتیم گیر آوردی مرتیکۀ یاکوزا ، با اون چشای تنگت ؟ " اما زود فکری به سرم زد . ازش پرسیدم " واتس یور نیم ؟ " یه چیزی گفت که اصلاً هم نفهمیدم . یک کاغذ و قلمو ازش گرفتم و به فارسی نوشتم " خودتی " و گفتم " دتس یور نیم این پرشن " فهمید سیا نشدم و تیرش به سنگ خورده . کاغذ رو ازم گرفت و با اونی که من نوشته بودم مچاله کرد و یه فحش ژاپنی هم بهم داد . منم در حالی که تو چشمش نگاه میکردم با بلندترین انگشت دست راستم خیلی آروم عینک دودیم رو دادم بالاتر . بد جوری کنف شده بود . دوباره شروع کرد به بد و بیراه گفتن . منم ساکم رو از روی ترولی ورداشتم و جلوی چشمش رفتم یه نوشیدنی گرون حدود همون بیست دلار خریدم و نشستم روبروش خوردم تا بیشتر بسوزه . یک لیوان پر از آجیل و شیر و عسل و اینجور چیزا ، تو مایه های معجونهای " بابا رحیم " ستارخان . قیمتش برام مهم نبود چون پولش رو شرکت میداد و منم حق داشتم تا روزی چهل دلار خرج شام و نهارم کنم ، بیشتر چزوندن ژاپنیه بهم چسبید .

پرواز آخر تا سئول :

غروب شده بود . پرواز بعدی با "کرین ایر لاین" بود کارت پرواز رو گرفتم و رفتیم تو هواپیما . تو ذوقم خورده بود . نه این که هواپیمای بدی بودها نه ! خیلی هم خوب و با کلاس بود اما کسی که آتیش به آتیش با امارات پرواز کرده باشه یکم سختش میشه با ایر باسهای کوچیک کره ای پرواز کنه .

دیگه نه خبری از حوله های داغ بود نه از مانیتور شخصی و نه چیزای دیگه . به همۀ این یأس فلسفی مفرت اضافه کنید ، خستگی جان کاه و همنشینی با یه خانم نچسب کره ای که وظیفه خودش میدونست که به من کمک کنه تا مثلاً در ظرف غذا رو باز کنم یا چطوری از این چوباشون استفاده کنم یا راجع به چیزهایی که داریم میخوریم توضیحات مفصل بده یا نظرم رو راجع به غذا و نوشابه و پرواز و غیره بپرسه .

خدا نمیکرد یه وقت احساس میکرد من از یه چیزی ناراضی باشم . میرفت مهماندار بدبخت رو شرت و پرت میکرد و خر کِش میکرد دم صندلی من ، که مثل کلفت کفگیر خوده ازم معذرت خواهی کنن .

نه به اون ژاپنیه نه به اینهمه معرفت این کره ایه .

ایر کُریا

خلاصه تا اونجا که تونست به رسم توریست نوازی سعی کرد که به من بد نگذره . دیگه نفهمیدیم این پرواز چه جوری گذشت . این اواخر هرچی میخوردم یا میدیدم میگفتم " وای چقدر خوشمزه ، چه جالب . . . " تا پا نشه دوباره کادر پرواز رو ورداره بیاره از من دلجویی کنن .   

ورود به سئول :

به خیر و خوش این پرواز هم به زمین نشست و از شواهد پیدا بود که بالاخره رسیده بودم .

 خانم مهربان و غیر قابل تحمل ، داشت برنامه ریزی میکرد که برای بازبینی پاسپورت همراهم باشه تا یه وقت مسئله ای پیش نیاد و دیپورت بشم . که ای کاش شده بودم . بین صفهای پشت بازرسی پاسپورت ماهرانه جیم شدم و یه جوری گمش کردم . بعد از یک مسافرت بیست و سه ساعته بالاخره پاسپورتم مهر خورد و از مرز کره جنوبی گذشتم . اما این تازه اول بدبختیم بود با اون سر و وضع درب و داغون و حال خسته و خراب تازه باید میرفتم تو یک جلسه کاری شرکت میکردم .

 یه گوشۀ دنجی پیدا کردم و پشتم رو کردم به مردم و لباسام رو عوض کردم . کت و شلوار پوشیدم و کراوات زدم و موهام رو مرتب کردم و صورتم رو اصلاح کردم . دو سه تا سیلی یواش هم به خودم زدم که یه کم سر حال بیام . وارد سالن انتظار که شدم دیدم یه کره ای کوتاه قد شلوار مکعبی یه کاغذ دستش گرفته روش نوشته " پاهادی " رفتم جلو . من رو دید پرسید : میستر پاهادی ؟  گفتم : فرهادی

باهام دست داد و گفت : با من بیاین لطفاً . هنوز مطمئن نبودم که این دنبال من اومده یا همون میستر پاهادی . ازش خواستم که بگه " پژو " با تعجب از این سوال من گفت : " فوژو "  اون نفهمید چی شد ولی من فهمیدم اینا جای (پ) و (ف) رو عوضی میگن . سوار یه هیوندای نچندان گرون شدیم و دو ساعتی تو راه بودیم تا رسیدیم به شرکت کره ای ها . من به زور به خودم مسلط بودم وقتی رسیدیم متوجه شدم آقای مهندس مانی هنوز نرسیده . به کسی هم خبر نداده بود که کی میرسه . ما فقط میدونستیم تا دیروز آلمان بوده . دو سه تا قهوۀ تلخ خوردم تا خواب از سرم بپره . یه دوساعتی هم از زمان شروع جلسه گذشت و هنوز خبری از آقا نبود . کره ای ها هم سر من غر میزدن . نزدیکهای ظهر دیگه به این نتیجه رسیدیم که من برم هتل تا ایشون برسن .

هتل هالیدی این :

به جای کلید یه کارت بهم دادن . کارت رو داخل شکاف در کشیدم و در باز شد . اتاق جالبی بود کوچیک و راحت و کامل . خواستم چراغ رو روشن کنم نشد . برق قطع بود . اتاق یخ کرده بود . ساکم رو انداختم تو کمد و کت و شلوارم رو به چوبرختی آویزون کردم . همچنان برق قطع بود . به سمت در رفتم . دنبال یه کلید اصلی میگشتم . آخه نمیشد همچین هتلی به آدم اتاق یخ کردۀ بدون برق بده . وانگهی راهرو برق داشت پس مشکل برق رفته گی هم ملغی بود . تو این فکرها بودم که نوشته روی در رو دیدم که گفته بود برای راه اندازی تجهیزات اتاق باید همون کارت رو داخل شکاف پشت در قرار بدین . به محض این که اون کار رو کردم انگار یه ورد جادویی خونده باشی اتاق زنده شد . همه جا پر شد از نور و همه چیز با بیب های پشت سرهم به کار می افتاد . فن کوئل هم با صدای آرومی شروع به وزیدن باد گرمی کرد ظرف چند دقیقه اتاق گرم شد . 

ولو شدم رو تخت بزرگی که با چند تا پتو و روتختی آنکادر شده بود . بدون این که به مدل روتختی آسیبی بزنم آروم خزیدم زیرش و چشمام رو بستم . اما انگار که چشمام عادت نداشته باشن بسته بمونن خود به خود دوباره باز شدن . از خستگی به زور نفس میکشیدم اما هرکاری کردم خوابم نبرد که نبرد . یادم افتاد تو شرکت سه تا اسپرسو غلیظ خورده بودم . ناچار کنترل تلوزیون رو برداشتم شروع به عوض کردن کانال ها کردم اما غرق افکارم شدم . قیافۀ رییس کوچیکه اومد جلوی چشمم . همکارم که ریز ریز میخندید و فکر میکرد یه ماًموریت خارج رو مفت از دست دادم . به اون جلسه کزایی هم فکر کردم . که قرار بود ساعت هشت صبح انجام بشه ولی نشد . با خودم قرار گذاشتم که اگه با موضوعی بر خلاف نفع شرکت مواجه شدم زیر بار نرم و چیزی رو امضا نکنم . غافل از این که اصلاً کل ماجرا سرکاری بوده و تصمیم ها جای دیگری گرفته شده . نفهمیدم کی خوابم برد ولی با صدای زنگ تلفن از اون خواب ارزشمند بیدار شدم . تلفن رو برداشتم . مانی بود . گفت تو لابی منتظره که بریم شرکت .

دلم خواست یکی از اون شمشیرهای سامورایی رو بردارم برم پایین چهار شقش کنم . دوباره همونجوری که رفته بودم زیر پتو از زیرش در اومدم . ساعت حودودای سه بعد از ظهر بود . لباس پوشیدم و کیف کارم رو برداشم رفتم پایین . کوتاه و کچل و یه خورده کج ، یه دست کت و یه دست کیف ، با لبخند تمسخر آمیزی به من که از آسانسور بیرون اومده بودم نگاه میکرد . به زور تمام کینه ای رو که ازش داشتم رو فرو دادم و با یه لبخند آبکی رفتم طرفش . نزدیکش که رسیدم گفت : خواب بودی مهندس ؟  جوابش یه چشم غره شدید رفتم . بدون این که سرعتم رو کم کنم به سمت در رفتم . . . گفت کجا ؟؟؟  وایسا من موبایلم رو گذاشتم شارژ بشه . یه ربع دیگه ماشین میاد با هم میریم . برگشتم و رفتم رو کانپه نشستم . اومد جلو و نشست رو همون کاناپه و بالاخره یه سلام علیکی رد و بدل شد و از در دوستی و دلجویی ، شروع کرد به توجیه علت تأخیرش . بعد از چند دقیقه سرش رو یکم آورد جلو و آروم گفت . زودتر کشوندمت پایین تا حرفامون رو با هم یکی کنیم .

چشمام رو گشادتر کردم و گفتم " مهندس ، من خبر از برنامه های پشت پرده ندارم ها . من اگه چیزی رو نفهمم پاش رو امضا نمیکنم " . با پوزخند گفت : " امضا . . . " بعد سرش رو به علامت تأسف تکون داد و گفت " قرار نیست چیزی امضا بشه تو فقط میری کارها رو میبینی و خوشت میاد و برمیگردی سر کارت " شمشیر جلوی دستم نبود ولی یه قندون بود که خیلی دلم خواست بکوبمش وسط کچلی کله اش . حیف که همون موقع شخص رئیس شرکت کره ای از راه رسید و ازمون خواست که سوار ماشین بشیم . مانی جلو نشست و من عقب . رییس شرکت کره ای هم رانندگی میکرد . تو مسیر مانی از هر فرصتی برای پزوندن من استفاده میکرد . منم تو رودر وایسی غریبه ، لبخند زدم و یواش یواش یخم آب شد و تو گپ تخصصیی که در جریان بود شرکت کردم . ماشین لوکسی که سوارش بودیم بعد از حدود یک ساعت جلوی درب بزرگی توقف کرد ، در باز شد و رفتیم تو .

اون روز فقط به گشت زدن و دیدن شرکت گذشت . البته سالن کار شرکت رو هم که برای نمایش کار ما ، آماده کرده بودن نشونمون دادن و گفتن جلسه ای که قرار بود امروز همینجا انجام بشه به علت تاخیر آقای مانی ، فردا رأس ساعت ده صبح برگذار میشه و به گشتن تو شرکت و آشنایی با عوامل ادامه دادیم تا شب . بعد کره ای ها از ما دعوت کردن که شام رو با اونها بخوریم .

ضیافت شام :

به اتفاق آقای مانی و مدیران و همکاران خارجیمون رفتیم یه رستوران سنتی . از قرار جای گرونی هم بود . بعد از حدود دو شبانه روز این اولین وعده غذایی بود که روی سطح زمین میخوردم  . چه شامی ! ! از یه راهرو خیلی تنگ گذشتیم و رسیدیم به یه در کشویی . خانم محترمی که لباس محلی تنش بود در رو باز کرد و خودش اول همه رفت تو ، ما هم دنبالش رفتیم . یک اتاق نسبتاً بزرگ با کف چوبی که وسطش یه میز خیلی بزرگ چوبی بود . حدود ده نفری بودیم . همه نشستیم دور تا دور میز . اون خانم اجازه نمیداد کسی کاری رو خودش انجام بده مثلاً برامون پیشبندهای بزرگ میبست . یا تشکچه های کوچیک رو مرتب میکرد و غیره .

برای پیش غذا میز پر شد از کاسه های کوچیک ، نفری هفت هشتا کاسه محتوی چیزای مختلف جلومون گذاشتن و یکی یه دونه استکان چینی . همون خانوم از یه ظرف گردن باریک استکان ها مون رو با یه نوع شراب پر کرد . همه با هم چیزی گفتن و استکان ها شون رو بالا گرفتن و منتظر شدن تا ما هم این کار رو بکنیم . من اعلام کردم که من نوشیدنی الکل دار نمیخورم . یه هو مانی انگار از یابو افتاده باشه . استکانش رو تندی گذاشت زمین . اون خانم سریع یه کوکا برای من گذاشت و استکان رو برداشت . مانی هم پشت سر من گفت منم نمیخورم . کره ای ها که از قبل ایشون رو میشناختن صداشون در اومد که " ای بابا تو که با چار لیتری میخودی پس چی شد ؟ " استکان ایشون هم برداشته شد و جاش رو نوشابه گرفت . همه دستاشون هنوز بالا بود . ما هم نوشابه هامون رو بالا گرفتیم و همون عبارت قبلی رو ( تو مایه های به سلامتی ) با هم گفتن و معده خالی کوکا سر کشیدیم و شام رو شروع کردیم . با توضیحاتی که میدادن کم کم متوجه شدم بغیر از برنج سفید و یه کم نیمرو باقیش رو نمیشه خورد . لجن و جلبک و سوپ خرچنگ و سوپ تربچه با فلفل و از این چیزا . برای این که نرنجن یه کم از هرکدوم خوردم اما سوپ خرجنگ رو با کمال میل به بغل دستیم دادم . نوش جونش . غذای اصلی اما قابل تحمل تر بود . خانم گارسن که از اول تا آخر کنار میز ما آماده باش ایستاده بود مقدار زیادی گوشت گاو رو که به صورت ورقه های بزرگ لوله شده بود ، آورد و پهن میکرد روی اجاغ های گازی تعبیه شده در وسط میز و بعد از این که کباب میشد با قیچی خوردشون میکرد .

ما هم با این دوتا چوب هایی که داشتیم سعی میکردیم ازشون برداریم . شبیه ماهیگیری بود . کره ای ها بی تعارف بودن تا گوشت قابل خوردن میشد عین لک لک های گشنه با این چوب ها شون حمله میکردن گوشت ها رو برمیداشتن . ما اگر هم میتونستیم نوک چوبامون رو به یه تیکه گوشت برسونیم ، وسط هوا شوت میشد طرف یکشون ، همه میخندیدن و اونم گوشت رو ورمیداشت و تو چند جور خورشت و سس غسل میداد و  میخورد . خلاصه عین جوجه غریبه هیچی نسیبمون نشد از اون همه اطعمه و اشربۀ رو میز ، به جز چند تا شیرینی که به عنوان دسر آوردن . دستشون درد نکنه ما که نخورده سیر شده بودیم  

شب اول در هالیدی این :

دوازده و نیم رسیدم هتل . نا گفته نماند که آقای مانی با من نیومد . دیگه کجا و با کی رفت خدا میدونه .

یه خانوم قد بلند دو رگه آفریقایی ، کره ای تو ریسپشن بود . ازش خواستم یه چیزی برای خوردن بفرسته اتاقم . با کمال تعجب متوجه شدم بعد از ساعت دوازده شب "هالیدی این" میشه کربلا و اون خانم نماینده یزید . دریغ از یه لیوان آب . اینجوری که نمیشد ، ما که نباید از گشنگی تلف میشدیم . از هتل اومدم بیرون یه مغازه هنوز باز بود . از کنسرو گوش ماهی داشت تا کِلاب قلوه خوک اما چیزی که بشه خورد . . . عمراً .

حودودای ساعت یک با یه پاکت آجیل ِ شور ِ شیرین ِ ترش ِ گس ِ عجیب و یه بطری آب خودم رو به اتاقم رسوندم . اون شب همه چی به چشمم اومد الا خواب ، بهش میگن پدیده وارونگی ساعت بیولوژیک . یعنی زمان شب و روز جدید هنوز برای مغزم تعریف نشده بود . خلاصه تا نزدیک صبح کانال کانال کردم .

نفهمیدم کی خوابم برد اما راس ساعت هشت دوش گرفته ، مرتب و سر حال رفتم رستوران هتل و بزرگترین منوی صبحانه رو سفارش دادم و بوفه شون رو هم ترکوندم . اینقدر خوردم که تا شب نیاز به غذا پیدا نکنم .

بعد رفتم تو لابی طبق قرار قبلی منتظر آقای مانی . . . اما راننده تنها اومد و توضیح داد که مانی گفته خودش بعداً میاد .

روز دوم  :

تو راه با راننده یه گپ اساسی زدم و تا اونجا که میشد از زندگی تو سئول اطلاعات کسب کردم ، خلاصه اش میشد " کسب درآمد بالا و زندگی لوکس از طریق خرکاری " همۀ احالی سئول دو جا کار میکنن اما ماشینهای لولس و خونه های شیک دارن .

به شرکت رسیدیم . همه تو سالن نمایش کارها جمع شده بودیم . روی کارها رو پوشونده بودن . از قرار برنامه های خاصی برای پرزانته کارهاشون ترتیب داده بودن و به عبارتی میخواستن ما رو سورپرایز کنن . اما بازم مانی نیامد که نیامد . حوصله همه سر رفته بود . پاشدیم رفتیم کارهای دیگه شون رو نشونم دادن ، مثل یک " لیمو وَن " که میگفتن سفارش یه ملیونره . یا یه جور گلایدر که خیلی ازش سر در نیاوردم و خیلی چیزهای دیگه . . . تا ظهر .

در باز شد و کوتاه و کچل و یه خوره کج ، همون شکلی یه دست کت و یه دست کیف وارد سالن شد . همون طعنۀ خودش رو بارش کردم " خواب بودی مهندس ؟ " خیلی جدی وانمود میکرد که از صبح تا اون موقع درگیر امور بسیار مهمی که از ایران بهش دیکته شده ، بوده . اما چشمهای پف کرده اش حکایت از شبی پر مشغله میکرد . کره ای ها هم مثل من به سرکاری بودن قضیه پی برده بودن و دیگه حوصله سورپرایز نداشتن . ظرف یه ربع کارها رو باز کردن و توضیح خیلی کوتاهی دادن و جلسه تموم شد . تو این فاصله مانی برای این که حسابی حال من رو گرفته باشه یه لیست بلند بالا از کارهای مختلف تهیه کرده بود و وقتی داشت سالن رو ترک میکرد جلوی من گذاشت . دوتا هندونه محبوبی هم زد زیر بغلم که " شما رو فلانی به این پروژه معرفی کرده و باید به خوبی از پس این کارها بر بیای " . خلاصه نسخۀ اون روزمون هم پیچیده شد . به کمک بچه های شرکت میزبان تا عصر سرمون گرم ریتینگ و ارزیابی و بالا و پایین کردن کارها بود . امیدوار بودم که بیاد و نتیجه کارهایی رو که به من محول کرده ببینه ، اما دیگه ما پشت گوشمون رو دیدیم ، ایشون رو تو خاک کره ندیدیم . پیغام داده بود به راننده که " فلانی رو ببر یه مرکز خرید ، اگه میخواد خرید بکنه و برشگردون هتل . فردا هم سر ساعت برسونش فرودگاه "  اگه جای من بودین چه کار میکردین ؟ . . . منم همون کار رو کردم . . . هیچی .

گشت و گذار در سئول :

با راننده از شرکت رفتیم بیرون . مرد میانسال خوبی بود ولی عین کامپیوتر برنامه ریزی شده بود طبق دستور ، اتوبان به اتوبان من رو رسوند به مرکز خرید . منم از لجش یه شامپو پنتن خریدم و گفتم بریم .

تو فروشگاه عین سایه به فاصله یک متر پشت سرم راه میومد . هر کاری کردم یه خورده باهاش راحت تر بشم نتونستم . راننده صبحیه خیلی صمیمی تر بود . وقتی رسیدم دم صندوق پیشنهاد داد شام رو با هم بخوریم . خیلی خوشحال شدم ، با کمال میل قبول کردم و شرط کردم که مهمون من باشه . اونم قبول کرد . رفت از تو قفسه ها یه بسته کاپ کیک و دو تا پپسی آورد . خواستم بپرسم مگه تو رستورانهای اینجا نوشابه نمیفروشن . اما بعداً فهمیدم منظورش از شام همون کیک و نوشابه بوده . وقتی رسیدیم تو پارکینگ نشستیم تو ماشین ، بسته کیک رو باز کرد و شروع به خوردن کرد . پرسیدم مگه نمیخوای شام بخوری ؟ با دهن پر گفت " همین شامه دیگه خیلی هم خوشمزه اس " دیگه نپرسین چه حالی شده بودم . بسته کیک و نوشابه رو دادم بهش گفتم ببر خونه بچه هات رو خوشحال کن ، بگو " بچه ها اگه گفتین امشب شام چی داریم ؟ . . . کیک یزدی با پپسی . . . مممممممم "

رسیدم هتل حوصله هیچی رو نداشتم . قصد شام خوردن هم نداشتم . تو ماشین یه نصفه کیک کوفت کرده بودم اشتهام رو کور کرده بود . رفتم یه دوش بگیرم . تو حموم که خیلی هم لوکس و پر از لامپهای هالوژن بود . همه جا روی در و دیوار قسم داده بودن مسافرها رو به ناموس جومونگ ، که " آب کمتر مصرف کنین" یا " اگه لازم ندارین حوله های کمتری رو استفاده کنین" و خلاصه دست به دست هم  کرۀ زمین رو از مرگ حتمی نجات بدیم .

از ترس این که تا ما مسافر این هتل هستیم کرۀ زمین عین کوفته تبریزی از هم نپاشه  با یه لیوان آب دوش گرفتم و با یه حولۀ کوچیک خودم رو خشک کردم و دوباره نشستم پای کانال های مزخرف تلوزیون ، بعضی کانال ها رو که یه کم میشناختم مثل بی بی سی و فاکس و سی ان ان بسته بودن کانال های مخصوص بزرگترها هم همینطور . یه اطلاعیه میومد که " باید برای دیدن این کانال ها با رسپشن هماهنگ کنین " 

از گوشه چشمم یه چیزی زیر سمت راست پنجره نظرم رو جلب کرده بود . یه جعبه بود که نزدیک کف زمین ، زیر پنجره به دیوار چسبیده بود . روش عکس آدمی رو که انگار کنار آتیش دارش زده بودن چاپ شده بود . نتونستم حس کنجکاویم رو سرکوب کنم . رفتم جلوتر ، روش نوشته بود در هنگام آتش سوزی در جعبه رو باز کنید ، جلیقه مخصوص رو بپوشید و با خیال راحت از این که این دستگاه نرسیده به زمین ترمز میکنه ، خودتون رو از پنجره پرت کنین پایین . . . نمیدونم ! شاید اگه آدم در معرض کباب شدن باشه بتونه خودش رو راضی کنه که از یه همچین آسانسوری استفاده کنه .

شام آخر :

هنوز سرگرم آسانسور طنابی اتاقم بودم که یه هو با زنگ تلفن از جا پریدم . از ریسپشن اطلاع دادن که آقای فلانی تو لابی منتظرتون هستن . به سختی جمله هاش رو فهمیدم ولی حدث زدم رییس شرکت میزبان باشه . سریع لباس پوشیدم و پریدم پایین . بله . . . خودش بود . همراه با یه خانومی که بعد از معرفی فهمیدم دخترشه و از قرار یه دستی هم تو ادارۀ شرکت داشت .

دعوت کردن با هم شام بخوریم . یاد رستوران دیروزی افتادم ، عین ماهیی که دارن آب تنگش رو خالی میکنن ریز ریز ، عقب عقب میرفتم و شروع کردم به عذر و بهانه تراشیدن که یه جوری از شرش خلاص شم که گفت " میدونم از غذای کره ای خوشت نیومده برای همین میخوام امشب ببرمت یه رستوران آمریکایی . در ضمن یه مورد کاری هم هست که باید با شما در میون بگذارم " این رو که شنیدم یه کم شل شدم و ازشون چند دقیقه وقت خواستم تا آماده بشم . کیف و کفش و کت و کلاه کردم و رفتیم یه رستوران فوق العاده بزرگ و با کلاس . 

من که خیلی گرسنه بودم ، استیک سفارش دادم که نزدیکترین چیز به کباب بود .  مشغول یه گپ بی سرو ته با آقای رییس و دخترشون بودیم . ( یکی از خصلتهای ایشون معذرت خواهی پیوسته شون از انگلیسی ضعیفشون بود ، همین امر به من اعتماد به نفس خوبی داده بود خیلی محکم و پر ملات حرف میزدم . عین کسایی که با بابا بزرگاشون میرن کوه ) خلاصه گرم صحبت بودیم و داشتیم مرده های مانی رو تون به تون میکردیم که گارسن با یه تریلی غذا سر رسید . نصف لاشه کباب شده یه گاو رو با یه چنگک بزرگ بلند کرد و پهنش کرد تو دیس و دو ملاقه سس باربی کیو هم خالی کرد روش بعد با برگ گیشنیز و یه عالمه سیبزمینی سرخ کرده تزئینش کرد و گذاشت جلوی من ، ظرف چند ثانیه میز پر شد از انواع پاستا و مرغ و ماهی سوخاری و سوپ و چیزای دیگه .

استیک لامسب نمیدونم کجای گاو بدبخت بود . به ضخامت دو بند انگشت ، غرق در سس باربی کیو . از اینورش نگاه میکردی تهش معلوم نبود . تو زندگیم اینهمه گوشت رو تو یک وعده نخورده بودم . نون لواش نبود وگرنه ته دیس یه اسکی هم میرفتم . اما حواسم بود که بد جوری دارم نمک گیر میشم و احتمالاً الاناس که اون صحبت کاری رو پیش بکشه . با تمام ته موندۀ روحیۀ نظامیگری که از بابا بزرگم به ارث برده بودم داشتم استیک رو لت و پار میکردم که یه پیشنهاد اوکازیون هم از طرف آقای رئیس ارائه شد . اینکه میتونم توی سایت طراحی شرکت به عنوان طراح ، زیر نظر دخترشون کار کنم . یه هو حس مرغهایی رو که قبل از ذبح جلوشون آب و دون میگذارن بهم دست داد . این همه لطف و بذل توجه از طرف رئیس یه شرکت بزرگ کره ای رو حتماً یه جوری باید جبران میکردم ؟!!! نمیدونم چه انتظاری ازم داشت . سرم رو بالا آوردم و قبل از این که جوابی بدم نگاهم به دخترشون افتاد . همچین لپهاش گل انداخته بود و یه جوری با رو در وایسی زمین رو نگاه میکرد که ف نگفته تا فرحزاد رفتم و برگشتم  . گفتم : شما هنوز با کیفیت کار من آشنا نشدین ضمناً تو چه زمینه ای از من انتظار همکاری دارین ؟

گفت : که من کارهای شما رو دیدم و از شما انتظار دارم که در سایت طراحی ما مشغول به کار بشین ، دخترم هم در چند ماه آینده به شما کمک میکنه که با جزئیات کار ما آشنا بشین . از چهره دخترش راحت میشد فهمید که الان مادر خانواده داره با یه دسته عود روشن جلوی عکس خدابیامرز بزرگ خاندانشون دعا میکنه که این وصلت همین امشب سر بگیره و فردا هم ای یار مبارک و . . . دیگه . قبلاً شنیده بودم که کره ای ها آقایون و خانومهای بلند قد و خوش تیپ خارجی رو یک فرصت برای اصلاح نسلشون میدونن و اصطلاحاً در حال ایجاد " تِرد جِنرِی شن کُرین " هستن ، اما باورم نمیشد نوع ایرانی و بین و النهرینی هم مورد توجه شون قرار میگیره . با وجود اینکه هر بار که به دختره به دید خریدار نگاه میکردم حالم مثل آدمی که ناخنش به تخته سیاه کشیده باشه میشد اما پیشنهاد کار در یک شرکت معتبر کره ای اغوا کننده بود اونم با این شرایطی که آقای رئیس میگفت ، درحالیکه اطمینان داشتم که هنوز وارد اصل مطلب نشده و همۀ این در باغ سبز نشون دادن ها احتمالاً مقدمه ای برای یک درخواست نا متعارف دیگه س . سرگرم یه دسر رنگ وارنگ بودم و داشتم به علامت تأیید در جواب صحبتهاشون که قالباً در مورد اعتبار شرکتشون در سطوح بین المللی بود ، سر تکون میدادم که متوجه شدم که یه ضربه آزاد مفت ازم گرفته و تو هیجده قدم وایساده پشت توپ . . . در یک جملۀ صریح و شسته رفته ازم خواست که پروژه رو امضاء کنم و معامله رو بین شرکتها جوش بدم .

آروم کاسه ای که دستم بود رو روی میز گذاشتم و با وجود این که ستون فقراتم از فرط انبساط معده صاف نمیشد . به پشتی صندلی تکیه دادم و رفتم تو لاک دفاعی . بندۀ خدا نمیدونم کی چی بهش گفته بود که حاضر شده بود برای یه امضای ناقابل که بیشتر به درد زیر برگه مرخصی ساعتی میخورد اینهمه خرج کنه و صغری کبری بچینه . از اون به بعد خیلی سعی کردم که کلاس کار خودم رو بالا ببرم و اینطور وانمود کنم که مو لای درز تصمیم گیری من و جناب مانی نمیره و از این قبیل . بندۀ خدا خبر نداشت که کل ماجرای کارشناسی من و آقای مانی فرمالیته س و پروژه جای دیگه امضا شده . اونشب تا وقتی به هتل رسیدیم آقای رئیس اصرار میکرد که این قرار داد به نفع هر دو طرفه و باید هر طور شده انجام بشه . منم تا اونجایی که راه داشت آش خودمون رو غلیظ تر کردم و نهایتاً گفتم حالا ببینم چی میشه دیگه ، انشاء اله که خیر باشه و برای این که از اون مهلکه به سلامت بیرون بیام بهشون قول دادم که هر کاری که از دستم بربیاد برای عقد اون قرارداد انجام میدم . بعد هم از تو کیفش یه بسته کادویی که بعد از چند سال هنوز دارمش رو در آورد و از روی صندلیش پا شد و دو دستی و با احترام تقدیمم کرد . تشکر کردم و کادو رو گرفتم . وقتی برگشتم به شرکت خودمون پروژه رو امضا کردم . نه به خاطر پیشنهادهای وسوسه انگیز آقای رئیس و نه به خاطر کادو و اون ضیافت شام آخر ، بلکه به خاطر این که وظیفه داشتم که امضاء کنم . تا پروژه مسیر منطقی خودش رو طی کنه . که البته بعدها مثل خیلی از موارد مشابه نکرد و به بن بست خورد .

الان چند سالی از اون واقعه گذشته و دیگه نه اونا با من تماس گرفتن نه من جرأت کردم با اونا تماس بگیرم . اون قرار داد بسته شد اما ظرف چند ماه اول طرف کره ای با شرکت ما به مشکل برخورد . کار کشید به شکایت بازی و دعوا ، ما هم اینطرف سر کار خودمون موندیم و به امر خیر خودمون رسیدیم . خیلی هم خوشحالیم چون حتی نمیتونستم تصورش رو بکنم که بیشتر از دو روز اونجا دوام بیارم .      

چک آوت .

فردای اون روز ، بعد از صرف صبحونه برگشتم به اتاقم و شروع کردم به بستن بخچه بندیلم . ساعت نزدیک یازده بود که داشتم اتاق رو به قصد تخلیه ترک میکردم که با خانم مسنی که به عنوان " روم سرویس " اونجا کار میکرد مواجه شدم . ازش تشکر کردم و گفتم که دارم میرم . رفت تو اتاق که تمیزش کنه . منم رفتم طرف آسانسور که دیدم داره من رو صدا میزنه . ایستادم . دیدم یه کیسه پر کرده از این جیجی بیجی های هتلی ، مثل بسته های قهوه و شامپو و صابون و کلوچه و از این قبیل . فکر کردم انعام میخواد یه اسکناس کره ای که اصلاً هم نمیدونم چقدری بود بهش دادم . دستم رو پس زد و پول رو نگرفت . اما کلی از این که اتاق رو کثیف نکرده بودم ازم تشکر کرد و دولا راست شد . راستش رو بخواین من به جز استفاده از یه حوله کوچیک و نوشیدن چندتا نسکافه آسیب دیگه ای به اتاقم نزده بودم ، حتی آنکادر رو تختی هم به هم نخورده بود .

اتاق رو که خیلی هم برام خاطره ساز نشده بود تحویل دادم و حساب کتاب کردم و رفتم تو لابی نشستم . طبق معمول سر ساعت مقرر یه راننده اومد دنبالم و من رو رسوند به فرودگاه سئول که یه ماراتن پروازی دیگه رو شروع کنم .

خوک استرالیایی .

پرواز سئول به سنگاپور به خیر و خوش انجام شد و دوباره وارد فرودگاه سنگاپور شدم یه چشمی گردوندم که اون ژاپنیه رو پیدا کنم یه کم اذیتش کنم ، که نبود . اما این بار تو سنگاپور خیلی معطل شدم . حدود ده یازده ساعت . پرواز بعدی با امارات بود اما یه فرق با پروازهای عادی داشت . این پرواز از سیدنی میومد و در هین سوخت گیری ما هم باید سوار میشدیم . مهماندار راهنماییم کرد ، ردیف آخر که فقط دوتا صندلی داشت ، کنار راهرو . با دیدن صندلی وحشت کردم انگار بمب زباله تو اون ردیف ترکیده بود . یه دختر چاق استرالیایی که ناخن ها و لبهاش رو سیاه کرده بود با موهای ژولیده و یه دامن کوتاه و جوراب شلواری توری پاره پوره نشسته بود صندلی کنار پنجره و هر چی داشت رو به طرز وحشیانه ای پخش کرده بود روی هر دوتا صندلی ها . از هر جایی یه چیزی آویزون بود مثل صندلهای کهنه اش و شیشۀ آب و اَخ تفش . آخه تو که هر چی اراده میکردی از آب و عرق و کوکا و شامپاین این بدبخت ها برات میاوردن ، این شیشۀ آب قُر شده چیه آویزون کردی رو صندلی من ؟!!! عین خوک هرچی خورده بود با پاش مالونده بود به موکتهای کف هواپیما . خودش رو هم زده بود به نفهمی که یعنی " به من چه میخوای بشین نمیخوای به درک "

رفتم به مهماندار گفتم جای من رو عوض کنین من نمیتونم هفت ساعت کنار این خوک بشینم . اما مقدور نشد ، جای خالی نداشتن . اومدن صندلی رو کامل تمیز کردن . انجل اسبابش رو هم ریختن طرف خودش تا من علی رغم میلم همونجا بشینم . یه فیلم از چارلی چاپلین گذاشتم که این فاجعه رو فراموش کنم . آخه این پرواز ! این طور ؟!! . چیزی از پرواز نگذشته بود . نیمه خواب نیمه بیدار بودم که یکدفعه دیدم یه پاش رو بلند کرد گذاشت اونطرفِ صندلی من . تا به خودم اومدم با یه باسن ، قد دایرۀ پشت تانکرهای شهرداری تو صورتم مواجه شدم . نفر جلویی صندلیش رو خوابونده بود . همین باعث شد همونجا گیر بیوفته ، برای این که نیفته رو من از صندلی جلویی آویزون شده بود . اون بدبختِ جلویی هم از خواب پرید . منم برای این که برجستگی های این مخلوق منحوس خدا ، دک و پوزم رو قر نکنه خم شده بودم تو راهرو هواپیما . بالاخره با بدبختی رد شد . با عصبانیت و به فارسی گفتم " هوووو چه کار داری میکنی ؟ "  

معذرت خواهی کرد و گفت فکر کرده که خوابم ، خواسته بیدارم نکنه . گفتم هر وقت خواستی بری جایی ، به من بگو پاشم مشکلی نیست . دیگه هم خوابم نبرد . یه جور با زاویه سی و شیش درجه رو به راهرو نشستم که هم اون رو نبینم هم بتونم مونیتور جلوم رو ببینم . شاید با برنامه های صوتی بصری هواپیما این عذاب علیم رو فراموش میکردم . از اینکه به اون پاکستانی پریروزی گفته بودم " پکی بدبو " احساس گناه میکردم . این دیگه نوبرش بود . من نمیدونم این که با صندلی هواپیما اینکار رو میکنه با اتاق هتلش چکار میکنه . اونجا بود که فهمیدم چرا رفتار خانوم خدمتکار هتل با من مثل رفتار یه کاتولیک متعصب با مجسمه مسیح بود.

یک پرش مونده تا خونه .

اون پرواز هم هرچند یک قرن برای من طول کشید اما به هر حال تموم شد و باز فرودگاه و باز پرواز ، اما خوشبختانه این بار هواپیما پر بود از ایرانیها و پاکستانیها و هندی ها و عربهای تر و تمیز که حداقل صندلی هواپیما رو با توالت دبیرستانشون اشتباه نمیگیرن . دیگه باید این مثنوی صد من یه غاز رو میبستم . تصویر تهران از دید گنجشک دیدنی بود . ساعتم رو با ساعت سالن فرودگاه تنظیم کردم .  باز لهجه تهرونی و باز دود و دم و دعوا های متداول راننده تاکسی ها و چراغهای طولانی . نتیجه این سفر برای من همین سفرنامه خودمونیه که از محضر شما گذشت و چندتا عکسی که از سرزمین چشم تنگها گرفته بودم . اما برای مانی و شرکت مطبوعم هیچی ، اون پروژه نهایتاً ریجکت شد و همه زحمتهای ما هم به آب جوب رفت . چند وقت بعد تو شرکت آقای رییس کره ای رو دیدم که داشت با مدیران شرکت ما جر و بحث میکرد . من رو که دید اینقدر دل و دماغ نداشت که حتی جواب سر تکون دادنم رو بده .