اردوی اصفهان :

الان درست یادم نیست به چه مناسبتی و بر چه مبنایی بچه ها انتخاب شدن ولی اوائل سال تحصیلی یک روز حدود سی و چند نفر از بچه های هنرستان عصرانقلاب جمع شدیم تو حیات و با در دست داشتن رضایت نامه معتبر از اولیامون و یکی یک دونه ساک کوچیک ، در مقابل چشمهای حسرت زده دوستامون که سر کلاسهای حوصله سربرشون نشسته بودن سوار اتوبوس شدیم و به سمت اصفهان حرکت کردیم . به یک دلیل خیلی عجیب هم اکثر کادر مدیریت بعلاوه آقافرقانی در این سفر همراهیمون کردن . آقافرقانی آخوند مدرسه مون ، هم معلم دینی بود هم یه وقتایی دروازه تیم فوتبال معلمها وایمیستاد . اینم بگم اونی که تو مدرسه همیشه گیرهای سه پیچ شرعی میداد و پیشنماز وایمیستاد ایشون نبود . بلکه معلم پرورشی مون آقای " مصطفی منافی " بود که بچه ها به اختصار "مثبت منفی" صداش میزدن . یکی دیگه از همراهامون ماشالا مقری ناظم هنرستان بود . . . یار دیرین سوم برقیا ، اسوه جوانمردی ، افشره صمیمیت ، نکتار عدالت ، پنالتی زن تیم معلمها و صد البته اصل استقلالی و پای ثابت استادیوم پنج شنبه غروبا . و اما . . . ریاست محترم جمهور هنرستان عصر انقلاب جناب مستطاب مرتضی تهرانی سماورچی که به تجربه ثابت شده بود ، اردو بدون تهرانی هیچ مزه ای نداشت . تهرانی به موقع ش یزید میشد و اشکمون رو درمیاورد  و به موقع ش هم صندلی عقب مینشست و شونه به شونه بچه ها آتیش میسوزوند . اما قالبا طرف ما بود تا خودشون . در یک کلام همگام با مسئولین ، همراه با بچه ها .   

از بچه ها هم من بودم و سارا و اکبر و سُلی و میرسه پنج و میتی موش و ممد ماموت و بقیه که در ادامه بیشتر معرفی میکنم . خلاصه موقع سوار شدن ماشالا مقری برای این که از همون اول به خیال خودش شر رو بخوابونه بچه مثبتها رو یکی درمیون نشوند که اشرار و اراذل کنار هم نیوفتن . اما اتوبوس هنوز پیچ اول رو رد نکرده بود که اراذل رفتن ته اتوبوس و روی بوفه مستقر شدن ، اوباش و دلقکها در سه چارم آخر قرار گرفتن . کف و سوت زنها وسط و بچه مثبتها و پاچه خوارها هم رفتن نشستن جلو پیش آقا فرقانی و مثبت منفی و ماشالا مقری . هنوز چند کیلومتری از شهر دور نشده بودیم که خدمه پدافند شادونه ، لوله خودکارهاشون رو درآوردن و از سه چارم آخر اتوبوس شروع کردن به نشانه گیری . هدف هم که چی بهتر از کچلی وسط عمامه آقا فرقانی . البته بگم از اون فاصله خیلی آسون نبود به هدف بزنی . سارا و سُلی تنها کسایی بودن که میتونستن با لوله خودکار ، شادونه رو رگباری شلیک کنن . سه چار بار هم همون اوائل به هدف زدن و داد آقا فرقانی رو درآوردن .  

در اینجا لازمه راجع به اسامی مستعار شبهه ناک یک توضیحی بدم . خوب هنرستان بود و درست مثل جامعه سرخپوستها ، هیچکس به اسم واقعیش خطاب نمیشد . یکی لاغر و قد بلند بود بهش میگفتن فازمتر ، یکی اسمش حمید بود و یه خورده پوستش تیره ، بهش میگفتن حمید بلک . یکی خیلی هیکلی بود بهش میگفتن ممد ماموت . یکی خیلی کوچیک اندام بود بهش میگفتن میتی موش . یکی از همکلاسی های ما هم صورتش کک مک داشت و از اقبال بدش همون زمان یه سریال کارتونی پخش میشد که نقش اولش دختری به نام " سارا کرو " بود که اونم صورتش کک مک داشت . همین باعث شد که اسم سرخپوستی این دوستمون هم به سارا کرو تغییر کنه . این رو هم بگم شما هیچ جوری نمیتونستی با اسم مستعاری که برات انتخاب شده مخالفت کنی . چون مخالفت با اسم مستعار در جامعه سرخپوستی عصرانقلاب ، فورا به نقطه ضعف تبدیل میشد و خدا نمیکرد که بچه ها اصتلاحا ایستگاهت رو برمیداشتن ( یعنی نقطه ضعفت رو پیدا میکردن ) دیگه کاری میکردن که یا ناچار اسم جدیدت رو قبول میکردی یا باید پرونده ت رو جمع میکردی و از اون مدرسه میرفتی . گاهی اوقات این اسامی مستعار چنان جا میوفتاد که معلمها و مدیریت هنرستان هم با همون اسم میشناختنت .

کاری نداریم آقا همینطور که یواش یواش از شهر دور میشدیم ، ترانه های ته اتوبوس رنگ و بوی غیر مجاز به خودش گرفته بود و چشم غره های مثبت منفی و آقافرقانی تنها عامل بازدارنده مطربها و ته قابلمه نوازهای بوفه نشین اتوبوس بود . درواقع از همون اوائل حرکت ، اعصاب کادر آموزشی با یکجور تست پلکانی مورد محک قرار گرفت و سیاست متقابل بین ما و تیم مدیریت در بررسیهای سایکولوجیستیکمون بر اساس مصالحه ارزیابی شد . از اینروهرچی از ترانه های مجاز و غیرمجاز اون زمان تو ذهنمون بود رو خوندیم و با ته سطل آشغال رنگ گرفتیم و گاه گداری هم وسط اتوبوس از حرکات موزون عناصر معلوم الحال بیخیال نمره انضباط ، بهرمند شدیم .

خلاصه حسابی داشتیم از اخلاق معلمها سواستفاده میکردیم که دیدیم مثبت منفی طاقتش طاق شد و بلند شد رفت بالای سر ماشالا مقری و درگوشش یه چیزایی گفت . شاید گفته بود " ماشالا جون من نمیخوام از همین اول به این بچه میمونها گیر بدم . شما بیا برو ته اتوبوس بشین یه تذکری هم بهشون بده شاید یه کم حیا کنن و دست از این عنتر بازیهاشون بردارن " مثبت منفی که رفت نشست ، ماشالا مقری بلند شد و اومد به سمت ته اتوبوس . اما از لبخند ریزی که زده بود معلوم بود که دلش با ماست . هیچی دیگه به وسطهای اتوبوس نرسیده ، کف و سوت زنها با تشویق و ایراد عبارت "ماشالا ماشالا . . . ماشالا " ازش استقبال کردن . تمام محاسبات مثبت منفی غلط از آب دراومده بود چون بچه ها برای ماشالا مقری وسط بوفه جا باز کرده بودن و حالا دیگه سوتهای دو انگشتی مقری شده بود ترجیع بند ترانه های لسانجلسی ته اتوبوس .

اتوبوس آروم میرفت اما زمان به سرعت گذشت و نفهمیدیم کی به کاشان رسیدیم و پیاده شدیم برای نهار نماز . جزء لوازم سفر یک وعده نهار با خودمون آورده بودیم که نشستیم یه جا کنار یه مسجدی خوردیم . از ساندویچ نون و پنیر بود تا مرغ بریان کامل و یکی هم پیتزا آورده بود . اینجانب هم کوکو سیبزمینی برده بودم با سبزی خوردن که نشستیم با عدس پلوی سعید و کباب دیگی دمیان که به دلیل نامعلومی بوی سگ مرده گرفته بود خوردیم و خوشبختانه به جز یه اسهال سبک چیز خاصی عارضمون نشد . گویا کبابها رو از همون دیشب گذاشته بوده تو ساکش که یه موقع فراموشش نشه . بعداز نهار مثبت منفی نماز ظهر رو اقامه کرد و حاجاقا فرقانی هم بعداز یه تعارف سنگین با تهرانی  پر عمامه ش رو شالی انداخت دور گردنش و رفت وایستاد پیشنماز .

یک سه چار نفری از پاچه خواران و بچه مثبتها همون اول ، رفتن پشت سرش وایستادن . ماها که خیلی خلافمون سنگین نبود با یه چش غره تهرانی حساب کار دستمون اومد و مثل بچه آدم رفتیم وضو گرفتیم و وایستادیم صف دوم . عوامل کف و سوت زن و ته قابلمه بگیر هم با توپ و تشر مقری اومدن صف سوم ولی دارودسته مجید دولابی و حمید بلک اینا نیومدن . تهرانی به مثبت منفی گفت برو اون ارذل اوباش رو هم بیار سر نماز حاجاقا منتظرن . مثبت منفی رفت و چند دقیقه بعد درحالی که زیر لب بدوبیراه میگفت دست خالی برگشت . تهرانی پرسید چی شد چرا نیاوردیشون . مثبت منفی با عصبانیت و یه کمی هم دهن کجی گفت ولشون کن بابا توله سگا رو . . . رفتم میگم بیاین سر نمازتون . میگن آقا ما عذر شرعی داریم ، غسل واجبیم . . .

هیچی دیگه نمازه رو هم به قول ماشالا مقری زدیم به کمرمون و راه افتادیم به سمت اصفهان . اما تا خود اصفهان انجمن اراذلی ته اتوبوس یک لحظه از نفس نیوفتاد و یک ریز خوندن و با ته سطل آشغال رنگ گرفتن و زدن و رقصیدن .  

بعدازظهر وقتی اتوبوس داشت از اولین شهرستانهای استان اصفهان که سر راهمون بود رد میشد ، مثبت منفی بلند شد اومد وسطهای اتوبوس و با چندتا فریاد بلند بچه ها رو ساکت کرد و رسما اعلام کرد که اولین برنامه اردو بازدید از امام جمعه شهر اصفهانه . آقا کلامش منعقد نشده بود که یهو تمام اتوبوس چنان دادی زدن که تف تو گلوش تبدیل به سمغ سقز شد و همزمان آماج حملات پرتابی بچه ها قرار گرفت . بچه ها هرچی دستشون میرسید براش پرت میکردن و داد و فریاد میکردن . مثبت منفی از کوره در رفت و با چندتا از دم دستی هاش دست به یقه شد . چند دقیقه ای درگیری ادامه داشت که ماشالا مقری اومد و با دوسه تا پس گردنی یواش قال رو خابوند و مثبت منفی رو از جلوی چنگ و پنجول بچه ها نجات داد . وقتی قضیه آروم شد بچه ها نماینده هاشون رو فرستادن جلو ، سرو گوشی آب بدن . بعدا فهمیدیم که ایده بازدید از امام جمعه همون موقع به ذهن مثبت منفی رسیده و حتی با بقیه کادر مدیریتی هم هماهنگ نکرده بوده . بچه ها میگفتن مقری ازش پرسیده که حالا تو اصلا مگه آدرس یا شماره تلفن امام جمعه رو میدونی ؟ یا مگه میدونی الان امام جمعه هست ؟ وقت ملاقات میده یا نه ؟  در جواب گفته بوده آدرس رو که از مردم میپرسیم . وقت ملاقات هم اگه الان نداد برای بعدا میگیریم . اون برنامه همونجا در نطفه شکست خورد و یک گیر دیگه از گیربکس مثبت منفی خلاص شد. اینم بگم خودشیرینی ها و خود مطرح کنی های مثبت منفی بین کادر مدیریت مدرسه هم خیلی خریدار نداشت و اینکه شخص تهرانی هم دل خوشی از مثبت منفی نداشت . بعدها یک بار سر برنامه های ده فجر با تهرانی دعواش شد و تهرانی هم جلوی بچه ها یه هفت و هشتی ، یمین و یسار گونه های استخونیش نواخت و همون جا از مدرسه انداختش بیرون .  

خلاصه دم غروب که دیگه اولین نشانه های شهر اصفهان رو دیدیم ، یهو شخص مدیریت اعظم هنرستان بلند شد و تمام قد وسط راهروی اتوبوس به سمت بچه ها وایستاد . برای تهرانی لازم نبود داد بزنه که بچه ها ساکت بشن . همین که دست راستش رو برد بالا و معلوم شد میخواد چیزی بگه همه ساکت شدن و موند فقط  قرقر موتور اتوبوس . صحبت تهرانی با این جمله شروع شد که "هر غلطی که دلتون خواست کردین ، هر شر وری دلتون خواست خوندین و هیچی بهتون نگفتیم . . . اما حالا که داریم به شهر اصفهان نزدیک میشیم ازتون میخوام که همه با هم یه چیزی بخونین که درمورد شهر اصفهان باشه . . . " اونطوری که ما تهرانی رو میشناختیم بعید میدونستیم که ندونه که نتیجه این حرف تو اون جمع زیر هیجده سال چی میشه . شاید هم یه جورایی میخواست لج مثبت منفی ، که همیشه کاسه داغتر از آش بود رو دربیاره . اما جمله ش به آخر نرسیده بود که یک دفعه تمام اتوبوس ، همه با هم ، یک صدا ترانه " اصفهان " معین رو شروع کردن و تا خود اصفهان با صدای بلند خوندن . تهرانی هم درحالی که گوشه چشمش برق شیطونی میزد همون لبخند با نمکه ش رو زد و دستش رو به علامت تاسف تکون داد و برگشت نشست سرجاش . نزدیکای اصفهان اتوبوس مسیرش رو به سمت اردوگاه شهید بهشتی که در حومه شهر اصفهان واقع شده کج کرد و بعد از عبور از زنجیر ورودی ، هدایت شدیم به سمت میدونگاه اصلی اردوگاه .

به ما گفتن که جایی رو که براتون درنظر گرفتن دوتا چادر بزرگه که هیچی هم نداشت . نه زیر انداز نه وسیله گرمایش نه هیچی . فقط دوتا چادر . ما بچه ها که اصلا حالیمون نبود چه اتفاقاتی در جریانه . یه تعداد از بچه ها توپ دولایه هاشون رو انداختن وسط و بی دروازه فوتبال بازی میکردن و اونهایی که دوربین داشتن ژستهای آنتونیکوئینی میگرفتن و از هم عکس مینداختن . بقیه هم وقت خودشون رو به دنبال بازی میگذروندن . خودتون رو به کوچه علی چپ نزنید . دنبال بازی همون بازییه که قانونش در غریظه پسر بچه ها نوشته شده و امکان نداره که شما سن نوجوانی رو گذرونده باشین و دنبال بازی نکرده باشین . کلیات قانونش اینه که یه نفر یه کرمی به هم بازیش که معمولا ناخواسته قربانی بازی میشه میریزه . مثلا یه پس گردنی به هم بازیش میزنه . بعد شخص کرمو فرار میکنه و شخص قربانی دنبال میکنه . اگر قربانی بتونه تلافی کنه نقشها عوض میشه و حالا قربانی کرمو میشه و کرمو قربانی و بازی ادامه داره تا این که یکی از طرفین خسته میشه و کنار میره . حالا برای این که آخرین کسی که کرم ریخته به خودش مغرور نشه شخص ثالثی وارد میشه و کرم میریزه و اینطوری میشه که دنبال بازی ساعتها ادامه پیدا میکنه . اصولا تو اون سن اصلا چیزی بجز بازی و شوخی و خنده برای بچه ها معنا نداره . از اونطرف مذاکرات بین کادر مدیریت ما و مسئولین اردوگاه یه دو ساعتی ادامه داشت . اما اخبار حاکی از اون بود که ماجرای اسکان اردوی ما در اردوگاه به مشکل برخورده بود و کادر مدیریتی ما با شرایط اردوگاه کنار نیومده بودن .

یادمه کارد میزدی به تهرانی و مقری خونشون در نمیومد . حتی بچه ها شنیده بودن که تهرانی در حین مذاکره چندتا داد هم سرعوامل اردوگاه زده . در همین گیرودار چادرهای ما به چند تخته فرش و موکت کهنه سوراخ سوراخ و ایضا دو فقره بخاری زنگ زده بدون دودکش که اصلا بعید بود روشن بشن تجهیز شد . اما با اون تجهیزات الکی نصفه نیمه تصورش هم سخت بود که بشه این لش و لوشها رو سه شبانه روز اداره کرد . اونطور که بوش میومد تهرانی و مسئولین اردوگاه شهید بهشتی معامله شون نشد . بعد از یکی دو ساعت علافی بچه ها رو جمع کردن و دوباره راه افتادیم . از قرار تهرانی از تلفن همونجا با اداره فنی حرفه ای یه جایی رو برای چند شب هماهنگ کرده بود .

وقتی رسیدیم شب شده بود . درست یادم نیست ولی فکر کنم نماز خونه خوابگاه یه اداره یا دانشکده رو برای چند شب اسکانمون درنظر گرفته بودن . هرچی بود بهتر از زیر چادر خوابیدن بود . اما همون بدو ورود ، با اینکه خیلی توصیه به سکوت و آرامش شده بودیم ، سوژه خنده تامین شد و باز هم کادر آموزشی مجرب اردو مجبور شدن به خشونت متوسل بشن . ماجرا اینطوری شد که وقتی اتوبوس دم درب بزرگ خوابگاه وایستاد و بچه ها یکی یکی ساکهاشون رو برداشتن و وارد حیاط خوابگاه شدن یکی از بچه ها سعی کرد متن یک اعلان پارچه ای بزرگ رو که از سردر ورودی خوابگاه آویزون شده بود رو بلند بلند بخونه . متن این بود " بابی ، انتَ و اُمی ، مکان نمازخانه خوابگاه . . . " اما از اونجا که متن بدون اعراب نوشته شده بود اون دوستمون خوند " بابی ، آنِت و اِمی ، مکان نمازخانه . . . " دیگه تصور کامنتهایی که روی اشتباه اون دوست عزیزمون ارائه شد و صدای قهقهه بچه ها که مثل شیهه اسبهای جهنمی ، آسمون خوابگاه رو جرداد و پشتبندش لگدها و پسگردنی های تهرانی و هیسسس و هُششش های کشدار ماشالا مقری و استغفارات حاجاقا فرقانی و دندون قروچه های مثبت منفی با خودتون . فکرش رو بکن ، ایده ملاقات با امام جمعه اصفهان با حضور این جمع فاقد کوچکترین جنبه های فرهنگی و ادبی چقدر میتونست فاجعه بار و خانمان برانداز باشه .

جایی که گرفته بودن از نظر ما ایده آل بود . بیشتر از اون لحاظ که یک سالن بزرگ ، شبیه نمازخونه بود و هیچ طوری نمیتونستن از هم جدامون کنن و این یعنی حداقل کنترل و حداکثر سوءاستفاده از رافت کادر آموزشی . هرچند اردوهای عصر انقلاب با حضور تهرانی اصلا گیربازار نبود و خیلی خوش میگذشت . از امکانات دیگه ش شوفاژ ، توالت و حمام و یک اتاق اضافه برای معلمها که این چند روز روانی نشن از دست ما عجوج مجوجا . اما از همه اینها مهمتر یک فروند تلویزیون رنگی و یک فقره ویدئوی بتامکس و ایضا یک جعبه پراز فیلمهای خارجی که اون موقع من فقط اسمهاشون رو شنیده بودم . وجود جعبه فیلمها کنار ویدئو میتونست حساسیت برانگیز باشه . بنابراین دور از چشم کادر آموزشی ، سریعا جعبه فیلمها رو به پشت منبر چوبی نمازخونه منتقل کردیم تا زمان مقتضی که بررسی های کارشناسانه تری روشون انجام بدیم .

تهرانی مثبت منفی رو فرستاده بود نون و تن ماهی بخره . خودشونم تو اتاق اونوری داشتن استراحت میکردن . احتمالا به همدیگه گفته بودن " ولشون کن بذار چشم همدیگه رو دربیارن " اینم بگم آقایون همون اول توضیح دادن که قرار بوده که این چند روز تغزیه مون به عهده اردوگاه باشه ولی از اونجایی که شرایط اردوگاه اصلا مناسب زندگی نبوده و ما قبول نکردیم که اونجا بمونیم . مجبوریم با یه خورده خویشتنداری با امکانات کم این سفر بسازیم . ولی برای بچه ها امکانات و تغزیه و این چیزا اصلا اهمیتی نداشت . همینکه سه شبانه روز جمع باشیم دور هم و تک تک لحظاتش رو خاطره کنیم و بعدا بنویسیم و هی بخونیمش و اشک تو چشمامون جمع بشه و هی بگیم یادش بخیر ، کافی بود .

چند دقیقه بعداز اینکه مستقر شدیم یه آقایی اومد و یه عالمه پتو و متکا ریخت وسط سالن و رفت . به نظرم به راحتی میتونین واکنش سی و شیش ، هفتا نوجوون غیرقابل کنترل رو دربرابر اون مقدار متکای ابری ، درحالی که آقا بالاسرامونم نبودن تصور کنین . اصولا واکنش شیمیایی متکا بعلاوه پسربچه های هنرستانی در یک سالن بزرگ همیشه به یک چیز ختم میشه ، جنگ متکا . بعد از این که حسابی همدیگه رو با متکا شل و پل کردیم ، تصمیم گرفتیم برای مرحله بعد تفریحات وحشیانه مون جشن پتو بگیریم . امیدوارم هیچ وقت براتون جشن پتو نگرفته باشن چون اصلا فرایند دلپزی نیست . قانون اولش هم اینه که رحم و مروت رو کلا فراموش کنی . دو نفر اینطرف و اونطرف در وایستادن و یک پتو رو از چهار گوشه ش بالای در گرفتن . طوری که اگر کسی خواست از در بیاد تو ناچارا از زیر پتو رد بشه . چند نفر دیگه هم با چندتا پتوی دیگه آماده بودن که کسی رو که به دام میندازیم رو کاملا پتو پیچ کنن . قرار هم گذاشتیم که هر کی که از در اومد تو جشن رو براش بگیریم . هرکی یعنی هرکی با هر مقام و منسبی . . .

سکوت عجیبی سالن رو فراگرفته بود . معلمها مشکوک شده بودن . احتمالا اولین حدسی که زده بودن این بود که همه مون یک جا مرده باشیم . چون اصلا امکان نداشت که اون جماعت به نحوی آروم گرفته باشن . در اون لحظات حیاتی حدس میزنم در اتاق مجاور تهرانی سرپا بوده و بقیه ولو شده بودن . وقتی متوجه میشن که هیچ صدایی از سالن نمیاد یکیشون گفته "چی شد ؟!!! " اونیکی گفته نمیدونم نکنه طوری شده ؟ تهرانی هم که سرپا بوده گفته شما پا نشین ، من میرم یه سرو گوشی آب بدم .

درباز شد . من یک آن دیدمش . خودش بود . خواستم داد بزنم " تهرانیه . . . " اما دیگه دیر شده بود . پتوها فرود آمد و قربانی در دام افتاد . در قوانین جشن پتو جایی نوشته نشده که کتک زدن قربانی تا کی باید ادامه داشته باشه . اما در این مورد خاص با صدای یکی از بچه ها که داد میزد " بسه . . .  بسه . . . " جشن پتو خاتمه یافت . وقتی پتوها کنار رفت چهره تهرانی خیلی دیدنی شده بود . صورتش تماما سرخ شده بود موهای کوتاه و کم پشتش به هم ریخته بود و در حالی که دستش رو روی قسمت پشت ران سمت راستش فشار میداد ،روی زمین افتاده بود و از درد به خودش میپیچید . بچه ها با دیدن چهره تهرانی جیغ و داد کنان ، فرار کردن و هرکدوم به گوشه نامعلومی از سالن گریختن . معلمها با دستپاچگی سر رسیده بودن اما تهرانی فقط  یک جمله نیمه تمام رو تکرار میکرد " اونی که گاز میگرفت . . . فقط اونی که گاز میگرفت . . . " تعبیر ما این بود که ادامه جمله ش رو به این علت نمیگفت که به خارمادر شخص گازگیرنده مربوط بود . میدونی ، این اتفاق نباید میوفتاد . جشن پتو هرگز نباید تبدیل به مکانی برای تسویه حسابهای قدیمی و عملیات تروریستی بشه . اون ماجرا باعث شد که ما یکی به کادر مجرب آموزشی هنرستان بدهکار بشیم و حداکثر تا آخر اون شب بچه های حرف گوش کنی

بمونیم .

تلویزیون روشن شده بود و بچه ها تکی یا چند نفری تو سالن ولو شده بودن . بلاخره ما هم آدم بودیم یه وقت انرژیمون تموم میشد . اما از اون لحظه به بعد مشکلات مربیها مون رنگ و بوی جدیدی میگرفت .  شکمها به قار و قور افتاده بود . منافی دیر کرده بود و بین کادر آموزشی پچ پچه ای افتاده بود . معلوم بود ماجرا پیچیده شده . اونها میدونستن که آدمخورهای عصر انقلاب اگه گرسنه شون بشه از فرش و موکت شروع میکنن تا برسن به مغزشون .

تهرانی برای این که ذهنها رو از مسئله شام منحرف کنه ، وضو گرفت و بساط نماز رو پهن کرد . اما هنوز بابت جراحاتی که به پاش وارد شده بود میلنگید . وقتی لنگ میزد و میرفت که پشت سر حاجاقا تو صف نماز وایسته ، ما هم بدون هیچ حرف و بحثی صفهای نماز رو تشکیل دادیم و همه به عبادت مشغول شدیم . حتی اونهایی که ظهر همون روز عذر شرعی داشتن . از لحاظ مرام معرفتی هنوز توپ تو زمین ما بود و قصد نداشتیم فعلا مایعات مغزشون رو تو شیشه کنیم .

نماز تموم شد و منافی هم با یه کیسه حاوی نون و نصف تعداد بچه ها تن ماهی وارد شد . کادر مجرب دیگه توضیح ندادن که چرا شام کمه . سفره پهن کردن و هر دونفر یه تن ماهی دادن دستمون و خودشونم دونفر یکی کنسرو هاشون رو باز کردن و خوردن و رفتن خوابیدن .

اما خیلی باید ساده باشین اگه فکر کنین ما هم به ردیف جا پهن کردیم و خوابیدیم . تازه سر شب لاتا بود کی بخوابه . وقتی یه کارتن فیلم خارجی پشت منبر باشه و چراغ اتاق معلمها هم خاموش باشه و تلویزیون و ویدئو هم در دسترس باشه . خوابیدن فعلی حرام در حرام محسوب میشه .

بدون حتی یک رای مخالف اولین فیلمی که گذاشتیم ترمیناتور بود ، اونم بدون سانسور . من شخصا اون شب آرنولد شوارتزنگر رو شناختم و فهمیدم که قبلا قهرمان زیبایی اندام و اینا بوده . ناکس خیلی هم بد بدن و چقر بود همون اول داستان . دومین فیلم مرد شیش ملیون دلاری ، سومی بیگانه . . . زمان میگذشت و شب به صبح نزدیک میشد . اما یه چیز رو خوب میدونستیم ، اگه تهرانی میومد میدید تا صب فیلم دیدیم تمام بساط لحو و لعب رو جمع میکرد . خلاصه تا صدای ساعت شماته دارش رو شنیدیم . خاموش کردیم و خودمون رو زدیم به خواب . کادر مجرب که خیال میکردن ما هفت پادشا خوابیم ، اومدن و به زور بیدارمون کردن و نماز صبح رو هم به قول مقری عین بچه آدم به کمرمون زدیم ، که زودتر کادری ها برن بخوابن تا ما به امور فرهنگیمون برسیم . کلی فیلم هیجان انگیز تو جعبه مونده بود . بعضی از بچه ها بعد از نماز کم آوردن و خوابشون برد اما دوباره چراغا خاموش شد و ویدئو روشن . ولی اینبار طبق توافق بزرگان آپاچی قرار شد ، حالا که بچه مچه ها خوابشون برده یه فیلم بزرگسالانه تر بذاریم . مجموع آراء زامبیهای سوم برق ، به طالع نحس تعلق گرفت . من که هیچکدوم رو ندیده بودم ولی بچه ها میگفتن جنگیر سوسول بازیه . فیلم رو گذاشتیم و صداش رو کم کردیم و با چشمهای پراز خون میخکوب شدیم جلوی تلویزیون . 

صبح روز دوم هیچ کس برای صبحانه بیدار نشد . ولی بعدش به زور بردنمون چارباغ و چلستون برای گردش . ما که مثل بقیه آدمها از آثار باستانی لذت نمیبردیم . به ما بیشتر سرکار گذاشتن دستفروشها و متسدیان اماکن تاریخی حال میداد . خوب یادمه با وجود اینکه ماجرای " بیستا ستونه چلستون " رو به خوبی میدونستیم اما هفت هشت نفری رفتیم کنار میزی که بلیت برای بازدید از امارت چلستون میفروخت . یه بابایی نشسته بود و نفری بیست تومن بلیت میفروخت . من پرسیدم آقا ما هرچی شمردیم این چلستون شما بیستا ستون داشت ، پس بقیه ش کجاس ؟ یارو که خیال میکرد یکسری ذهن کنجکاو پیدا کرده با شوق و ذوق تمام و لحجه شیرین اصفهانی گفت " یوخده آروم باشین تا برادون بیگم " خلاصه با آب و تاب تمام و بدون این که متوجه باشه سرکار رفته توضیح داد که این بیستا ستون وقتی عکسشون میوفته تو آب میشه چهلستون . وقتی صحبتش تموم شد ، خدا رحمت کنه مجید شیرازی دولابی رو ، ورداشت یه ده تومنی مچاله داد به طرف و گفت پس بیزحمت یه دونه بیلیت به ما بدین . یارو ده تومنی رو گرفت و یه نگاهی بهش انداخت و گفت میشه بیست تومن عزیزم . مجید هم با خونسردی کامل گفت " بذار کنار آب میشه بیست تومن عزیزم . . . " طفلک بلیت فروشه تا زمانی که هر هفت هشت نفرمون نزده بودیم زیر خنده فکر میکرد داره کار فرهنگی میکنه .

از اونجا رفتیم میدان نقش جهان کلی عکس گرفتیم و بازار مسگرا رو دیدیم و ایضا یک پدیده عجیب . یک نفر یه برچسبهایی میفروخت که میگفت برای اولین بار در ایران تلویزیون سیاه و سفید رو رنگی میکنه . اون زمان هنوز بعضی ها تلویزیون رنگی نداشتن . همون موقع که گذارشگر فوتبال اول هر هافتایم ، رنگ شورت تیم ها رو برای گیرنده های سیاه و سفید با تیره و روشن اعلام میکرد . برامون جالب بود که چطور ممکنه با یک برچسب ، تلویزیون سیاه و سفید رنگی بشه . وقتی رفتیم جلوتر فهمیدیم طرف یه برچسب شفاف رنگین کمانی میفروشه که از یک گوشه به گوشه دیگه ش رنگ وارنگ بود . انصافا خوب بازاری هم داشت . مثل اینکه خیلیها دلشون میخواست از این طرفند ساده استفاده کنن و با صرف کمترین هزینه ، فوتبال شب جمعه رو به صورت رنگی از گیرنده های سیاه و سفیدشون تماشا کنن . . .

سر یک ساعتی جمعمون کردن یه گوشه میدون و یکی یه پرس بریانی اصفهانی یا بقول اصفهانیا "بریون" بهمون دادن . اولش فکر کردیم همبرگر گذاشتن لای نون لواش دادن بهمون . اما وقتی پرسیدیم که این چیه و از کجاهای گوسفند تهیه شده ، اکثر بچه ها موادش رو ریختن تو جوب و نوناش رو خالی خالی خوردن . شُش ؟؟؟ . . . شُش گوسفند ؟؟؟ . . . این که لای نونه همبر نیست ؟؟؟ . . . شش چیه دیگه ؟ ای بابا . . . خوردیم و نخوردیم ، بعد از نهار دوباره پخش شدیم به اقصی نقاط میدون .

اما همونجا تو میدون بود که بهمون اثبات شد که فرقی نمیکنه توریست از کجا اومده باشه . یه بچه دستفروش اصفهانی میتونه پاچه مون رو تا جا داره گشاد کنه . نمیدونم چی شد که همه مون به این نتیجه رسیدیم که الان که اومدیم مسافرت باید یکی یه دونه آلبوم عکسی که جلدش طرح مینیاتور داره داشته باشیم . ناکس یه کارتون از اون آلبوم ها آورد و تا دونه آخر بهمون به دوبرابر قیمت فروخت . بعدا رفتیم در یه مغازه همونجا دور میدون دیدیم همون آلبوم رو داره نصف اون قیمت میفروشه . آقا فرمان از طرف سردسته های یاکوزای عصر انقلاب صادر شد که برین پیداش کنین و بیارین . . . . ش کنیم و . . . . ش بذاریم و اینا . اما هرچی گشتیم تا شعاع نیم کیلومتری خیسیش رو هم پیدا نکردیم که آب شده باشه رفته باشه تو زمین .

اون روز تا ظهر به اذیت و آزار مردم و مسئولین میدون نقش جهان گذروندیم و به اجبار کادر مجرب ، قبل از نماز ظهر یه بازدید الکی هم از عالی قاپو و مسجدشا داشتیم . تصور کنید وقتی مصطفی منافی به خیال خودش با توضیح دادن این که زیر گنبد اصلی مسجد هر صدایی در بیاد اکو میشه و در همه جای مسجد شنیده میشه میخواست مارو به اوج هیجان برسونه . یهو ممد ماموت پرسید " آقا هر صدایی ؟ " منافی با تاکید زیاد چندتا دست زد و گفت "هر صدایی . . ." بعد شونه ممد ماموت رو گرفت و گفت " بیا ، بیا اینجا زیر مرکز گنبد . . . حالا یه صدایی در بیار " یهو ممد ماموت لبهاش رو به هم فشار داد و گوزید . دیگه تصورش با خودتون که صدای کرررره خنده بچه ها چه هیاهویی بوجود آورد و اونطرف ماشالا مقری از شدت خنده از شونه تهرانی آویزون شده بود و حاجاقا فرقانی داشت با عجله خودش رو از جمع ما دور میکرد و بعد هم خادمین مسجد اومدن ریختنمون بیرون . هرچی گفتیم بابا اومده بودیم اینجا نماز بخونیم به خرجشون نرفت که نرفت .

 

از اونجا رفتیم سیوسه پل . آقا فرقانی و تهرانی از جمع ما جدا شده بودن . اتوبوس یه جا کنار زاینده رود وایستاد . منافی که عین برج باقلوا اخم کرده بود و نشسته بود صندلی اول و هیچی نمیگفت . ماشالا مقری اومد جلوی اتوبوس و باهامون اتمام حجت کرد و قرار شد که مثل آدم بریم گردشمون رو بکنیم ، به ناموس مردم کاری نداشته باشیم ، از اتوبوس زیاد دور نشیم ، متلک پتلک به این و اون نگیم و سر ساعت 9 برگشته باشیم در اتوبوس . بعد هم در رو باز کرد و خیلی محترمانه پیاده مون کرد . خیلی محترمانه . . . تک به تک رو پله اتوبوس نگرمون میداشت و توصیه های انفرادی هم متناسب به درجه شیطنتمون گوشزد میکرد .

همون اول برای اینکه نشون بدیم چقدر به توصیه های ماشالا مقری پابندیم . یه کم که از اتوبوس دور شدیم . سه چارنفری رفتیم سمت دوتا دخترخانوم خیلی متین و موقر که نشسته بودن رو نیمکت . مجید شیرازی رفت جلو و از یکی از دخترا پرسید خانوم ببخشید سیوسه پل کجاست ؟ دختره یخورده تعجب کرده بود . چون ما حدودا با دهنه سیوسه پل بیست متر فاصله داشتیم . با تردید جوابمون رو داد و گفت " همین جاست " بعد با دست به پل اشاره کرد و گفت " این سیو سه پله " مجید شیرازی با پوسخند گفت " جای دیگه نگی این حرفو فکر میکنن بیسوادی . این یک پله با سیوسه تا پایه "

خدا از سر تقصیراتش بگذره . میدونین دست خودش نبود این بشر مادرزاد دخترباز آفریده شده بود . چیزی که من از مجید شیرازی خدابیامرز سراغ داشتم این بود که مخ دخترها رو با بی حسی میزد . یعنی دختره اصلا نمیفهمید کی مخش خورده ، کی شماره گرفته ، کی لپش کشیده شده و اگه راه میداد با یه بوس مرغ عشقی هم ازش جدا شده و رفته . شگردش هم این بود که میرفت یه جایی نزدیک دخترا ، یه جوک از آب گذشته جدید و یه خورده بی تربیتی تعریف میکرد . مثلا داره برای من تعریف میکنه و اصلا حواسش نیست که دخترا اونجان و دارن گوش میدن . اگه دخترا به جوکش میخندیدن همون موقع تورش رو مینداخت و تقریبا بدون خطا جنس رو جارو میکرد .

اون شب نمیدونم کی و کجا مجید اینا رو گم کردیم . ولی خوب میدونستیم که برای مجید اون شب ، شب سرنوشتسازی میشه . مجید شیرازی باشه ، شب جمعه باشه ، کنار زاینده رود باشه و هوا هم که اونطور ملس و دو نفره . . . شماره تلفن دوتا دختر اصفهانی تو دفترچه تلفنش نباشه ؟!!!     

من و سعید که یه دوربین اشتراکی داشتیم . رفتیم به عکس گرفتن . عکس که چه عرض کنم . دوربینهای اونموقع که عکس نمیگرفتن ،  ژاژ میخاییدن . باز اگه روز بود یه چیزایی تو عکسامون معلوم میشد اما اگه تو شب عکس مینداختیم ، تازه با فلاش میشد این .

الان تو این عکس من و سعید درواقع نشستیم با پس زمینه بینظیر پل خاجو عکس انداختیم . اون نقطه های سفید هست پشت سرمون . . . اونا پل خاجوئه مثلا . اونموقع هیچ کس باورش نمیشد که یک روزی آب این دریای خروشان زیر این پلهای باستانی زیبا خشک میشه و جیگر آدم کباب میشه از این که با چشمهای خودمون داریم خشکیدن شاهرگهای کشورمون رو میبینیم . 

 

کم کم هوا تاریک شده بود و ما هم گشتهامون رو زده بودیم و دیگه خسته شده بودیم . گفتیم بریم مجید اینا رو پیدا کنیم یخورده بخندیم . مجید اینا رو که پیدا نکردیم اما خیلی اتفاقی رفتیم تو این قهوه خونه های زیر پل خاجو و دیدیم دارو دسته حمید بلک نشستن و تا زیر چشمهاشون قلیون کشیدن . یارو هم نامردی رو در حقشون تموم کرده بود و پول رو گرفته بود و تمباکو نگذاشته بود سر قلیون . این بود که بچه ها چشماشون شده بود کاسه خون و تا صبح از سردرد ناشی از دود ذغال به خودشون میپیچیدن . اما یواش یواش داشت دیر میشد . مقری هم قسم خورده بود اگه دیر برگردیم منتظرمون نمیشه و اتوبوس رو راه میندازه و میره . اما حمید اینا گفتن با بقیه بچه ها همینجا قرار گذاشتن و تا ما یه چای بخوریم اونها هم میان و با هم میریم سمت اتوبوس . هنوز حرفمون تموم نشده بود که اون بقیه ها هم اومدن و با هم یه چای خوردیم و رفتیم سمت اتوبوس .  

با نیمساعت تاخیر همه سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم به سالن پر از متکا و دوباره جنگ متکا و جشن پتو تا وقت شام . . . برای شام کادر مجرب رفته بودن یه درب بزرگ دیگ مسی پیدا کرده بودن و توش برامون املت درست کرده بودن . عین جوجه کلاغای دون نخورده به صف شدیم و یکی یه ملاقه املت روی نون اضافه تحویل گرفتیم و تند تند خوردیم و دیگه بیهوش شدیم تا فرداش .

پنج صبح روز سوم با صدای زنگ ساعت شماته دار تهرانی آغاز شد . اینجوری نبود که تو سالن مثل آدم به ردیف خوابیده باشیم . هرکی یه طرف افتاده بود . بعضیا هفت و هشتی افتاده بودن رو هم . بعضیا زیگ زاگی خوابیده بودن . یکی سرش رو باسن اونیکی بود . یکی پاش افتاده بود رو گردن اونیکی . سن بچه ها هم یه طوری بود که همه بالش ها رو بقل کرده بودن بجای این که بذارن زیر سرشون .

تهرانی بیدار شده بود و اعلام نماز جماعت کرده بود . از فرط خستگی نای بلند شدن نداشتیم . کلک عذر شرعی هم اینبار کارگر نیوفتاد . تهرانی با توک پاهای ریز و عبارت " پاشو نمازت رو بخون نره خر . . . " گناه همه مون رو گردن گرفت و تک تکمون رو بیدار کرد و صفوف نماز جماعت رو به امامت مصطفی منافی برپا کرد . اما غیبت ماشالا مقری و حاجاقا فرقانی یه خورده سوال برانگیز بود و کم کم شایعاتی مبنی بر این که آیا حاجاقا هم عذر شرعی داشته که نیومده برای نماز ؟ و اینکه چطور عذر شرعی حاجاقا اینا گناه داره ولی عذر شرعی ما سی و هفتا تازه بالغ نجس گناه نداره به درگاه خدا وایستادیم رو به قبله نماز بزنیم به کمرمون به قول مقری ؟ 

بعد از نماز دوباره پخش و پلا شدیم تا ساعت هشت ، هشت و نیم که فهمیدیم تهرانی تصمیم گرفته با یک زیارت عاشورای پر شور ، یه حالی به قلبهای تاریکمون بده . ازقرار دم صبح ناقافل اومده بوده تو سالن و ماجرای فیلمها رو فهمیده بوده و دو سه تا چک و لقد پدرانه هم از سر دلسوزی  بچه ها رو مهمون کرده بوده . در همون راستا هم سر صبحی فیلمها و ویدئو رو برده تحویل مسئولین خوابگاه داده . بعد از زیارت عاشورا نون پنیر چای شیرین هم رسید و صبحانه ای خوردیم و اجبارا تا دم ظهر نصیحت شدیم . این جور وقتا مجید شیرازی یه جوری جدی میشد و سوالات منطقی میپرسید و سر تکون میداد که یعنی قضیه رو کاملا فهمیده ، شک میوفتادیم نکنه آدم شده باشه ؟ خدا رحمتش کنه . خاک براش خبر نبره که داریم غیبتش رو میکنیم . میدونی خدایی دلش خیلی پاک بود . حالا اگه کاری هم میکرد یا دروغ ، دبنگی میبست ، از روی بچه گی و محض خندوندن ما بندگان حقیر سراپا تقصیر خدا بود . ختمش هم که رفته بودیم اینقدر از دست خودش و خاطراتش خندیدیم که از مسجد انداختنمون بیرون . آخرین دروغش هم این بود که رو حجله ش نوشته بودن " جوان ناکام "     

بعد از حدود دو ساعت که تحت شدید ترین نصیحت های ممکن قرار گرفته بودیم . همه مثل آدم رفتیم سوار اتوبوس شدیم و خداوکیلی تو اتوبوس هم جیک نزدیم . از همین رو کادر مجرب هم تصمیم گرفتن خسیس بازی رو بذارن کنار و یه حال اساسی بهمون بدن . به توصیه راننده از شهر خارج شدیم و رفتیم یه قهوه خونه ای کنار زاینده رود کباب بخوریم . هیچی دیگه ، از اتوبوس که پیاده شدیم همه چی یادمون رفت . دوباره شروع کردیم از سر و کول هم بالا رفتن و آتیش سوزوندن . تهرانی هم هی میگفت " چی شد ؟ دوباره علف دیدین . . . " خلاصه یه یک ساعتی به شلوغ بازی و جفتک چارگوش گذشت تا این که فرایند کباب و نهار شروع شد . یهو همه کار کن شدن . یکی سفره مینداخت یکی منقل رو باد میزد ، یکی پارچها رو دوغ میکرد ، یکی نون میاورد . نه که فکر کنین ذره ای انسانیت در اخلاقمون نسوخ کرده باشه ها نه . کباب هرجا طبخ بشه مرامش رو هم با خودش میاره . این کارکن شدن کباب خورها قبل از کباب خوردن ، مرام سیخ و کبابه . هیچ ربطی هم به شرایط خاص اون زمان ما نداشت .

بعد از نهار تهرانی تصمیم گرفت نماز رو اجباری نکنه . با صدای بلند اعلام کرد هرکی اهل نمازه بسملا . دیگه وقتی یارو اینجوری اختیار صالحات و باقیاتت رو میندازه گردن خودت که نمیشه نه بیاری . به استثنای حمید بلک اینا همه رفتن وضو گرفتن و وایستادن پشت سر حاجاقا و نماز ظهر هم اقامه شد . اما مثبت منفی هی به جون تهرانی غر میزد که " چرا گفتی هرکی دلش خواست بیاد نماز " و اینکه " باید تو سر اون لندهورا میزدی میاوردیشون سر صف . . .  " نه اینکه اون موقع ، سر این ماجرا باشه ها نه ، اصلا این بشر همیشه تو قیافه بود . هیچ جوری جذب حال و هوای ما نمیشد .

بعد از نهار تهرانی کتش رو پهن کرده بود رو یه تخته سنگ کنار رودخونه و یه کتی لم داده بود زیر آفتاب . ما هم هفت هشت نفری جمع شده بودیم دورش و اون میگفت و ما میخندیدیم . یهو منافی با همون قیافه عبوس و ابروهای درهم کشیده از جلومون رد شد و هیچ محل ما نذاشت . تهرانی یه چشم و ابرو اومد و اشاره کرد به منافی و زیر لب گفت "چه شه این ؟ " بچه ها هم زیر زیرکی شروع کردن به گله و شکایت که کوفتمون کرده و حالمون رو گرفته و اینا . لبخند ریزی زد و آروم گفت میخواین یخش رو آب کنیم .

کودک درونش بیدار شده بود . برق شیطونی گوشه چشمش خبر از یک فکر پلشت میداد . یهو یواشی در گوشمون خیلی واضح و روشن گفت " بگیرین بندازینش تو آب " نمیتونستیم جمله ش رو تو مغزمون پردازش کنیم با دهنهای باز مونده و چشمهای گرد ، ماتمون برده بود . چشمکی زد و گفت " شما دست و پاش رو بگیرین منم میام " توضیح دیگه ای لازم نبود . دستور از بالا رسیده بود . ما همینجوریش چاییه معطل همچین قندی بودیم چه برسه به اینکه شخص رئیس هنرستان هم پشتمون باشه . اخلاقش رو میدونستیم . وقتی میگفت میام ، میومد . وقتی رسیدیم به منافی اجازه ندادیم نگاهش تو نگاه مون قفل بشه . عین لودر زدیم زیرش و بلندش کردیم . اولش از در شوخی دراومد . فکر کنم اولین بار بود لبخند زده بود ، اونم از ترسش . بعد دادبیداد راه انداخت . تهرانی هم از اونور پشت سرمون بود . درحالی که چشمک میزد و اشاره میکرد که بندازیمش میگفت " بچه ها این چه کاریه ، با آقای منافی از این شوخیا نکنید " حالا دیگه پاهامون تو آب بود . قربانی دست و پا میزد . چند نفر دیگه هم بهمون اضافه شده بودن . منافی اسم تک تک مون رو میاورد و تهدید میکرد که اگه بندازیمش روزگارمون رو چطور سیاه میکنه . هنوز شک داشتیم که ناگهان تهرانی گفت میخواین بندازینش بندازینش دیگه . همزمان خودش اومد کمرش رو هل داد به سمت آب . ما ولش کرده بودیم . منافی از گردن تهرانی آویزون شد و جفتشون افتادن تو آب .

معمولا در چنین چالشهایی بین ما و معلمها یارگیری از قبل انجام شده بود . جناه بندیها مشخص بود . حالا میخواست شوت یه ضرب باشه یا خر پلیس یا آب بازی . آقا ظرف کمتر از چند ثانیه نیروها جاگیر شدن . کادر آموزشی طرف مقابل بود و ما هم که اینطرف . فقط به آقا فرقانی فرصتی داده شد که عمامه ش رو برداره و صحنه بعد وسط رودخونه بود . تمام ماجرا از فرمان اولیه تهرانی تا لحظه ای که لحنش جدی شد سی ثانیه طول کشید . اما تو همون سی ثانیه هرکی نمره ای کم گرفته بود ، تغلبی ازش بر ملا شده بود ، چک و لقدی خورده بود ، تلافی کرد . یکی از زیباترین صحنه هایی که خلق شد اونجا بود که سه چار نفر منافی رو گرفته بودن ، یکی سرش رو میکرد زیر آب و میاورد بالا  . بعدها این نوع شکنجه در زندان گوانتانامو به کار رفت و سازمان ملل اعمال اون رو برای هرنوع موجود زنده با هر نوع جرمی که از خودش بالاتر نباشه ممنوع کرد و اون رو عملی غیر انسانی توصیف نمود . منافی اوائل هر موقع سرش میومد بالا داد میزد ولی انقدر بالا نمیموند که کلامش منعقد بشه . این اواخر دیگه به این نتیجه رسیده بود که بهتره میاد بالا فقط اکسیژن دریافت کنه و میره پایین پس بده .

لحظه ای که لحن تهرانی جدی شد همه دست کشیدن ، الا همون سه چارنفر . ولی اونها هم وقتی دیدن تشرهای تهرانی جدی شده بیخیال شدن و کمک کردن تا منافی کالبد نیمه جونش رو از آب بکشه بیرون . طفلک یه آورکت آمریکایی تنش بود ، انقدر آب جذبش شده بود که به زور میتونست سرپا وایسته . ولی اولین کاری که بعد از رسیدن به خشکی کرد این بود که یکی زد پس سر یکی از همون بچه ها و یه لقد پر ضرب هم انداخت برای اون یکیشون که الحمد الله نگرفت و قولنج مفصلهای پاش هم شکست .

تهرانی و باقی کادر مجرب رفتن کمک منافی که از ناراحتی داشت میترکید . منافی با لحن اعتراضی ولی محتاطانه داشت به جون تهرانی غر میزد که " بابا من لباس ندارم و حالا چی بپوشم و اینا " بقیه هم داشتن دلداریش میدادن که " عیب نداره حالا طوری نشده ، بچه ن دیگه نمیشه که سرشون رو ببریم که " حالا جلو چشمشون داشتن به این بدبخت شبهه خفگی میدادن . هنوز چند ثانیه بیشتر نگذشته بود از اون صحنه که همه داشتن به هم آب میپاشیدن ها ، حالا همه شون جدی شده بودن و منطقی . الالخصوص تهرانی موزی که هرکی ندونه ما که میدونستیم همه آتیشا از زیر سیبیل خودش بلند میشد . آقا داد میزد سرمون که " بیاین از معلمتون عذرخواهی کنین . چقدر شما بی حیائین آخه  . . . "

 این جماعت از کوچیک و بزرگ و کادری و محصل ، اون لحظه هیچکدوم از خودمون نپرسیده بودیم آیا لباس اضافی داریم که پریدیم تو آب ؟ . . . اوایل پاییزهمچین هوای گرمی هم نبود برای آب بازی . شخص تهرانی تمام اون روز با بیژامه نشست تو ماشین تا تهران . پاچه هاش هم کرده بود تو جورابش ، جورابش هم تو کفش کتونی . از همون اولی هم که سوار شدیم برگردیم تهران به بهانه بخاری اتوبوس ، رفت اون ته پیش اصل اراذل و اوباش دوساله ها . خدا وکیلی یک لحظه هم از شیطنت و آتیش سوزوندن دست برنداشت . وسطهای راه وقتی ماشالا مقری با جعبه میوه اومد نارنگی و خیار پخش کرد بین بچه ها و متعاقبا بچه ها هم شروع کردن ، اول پوس نارنگی بهم میزدن بعد کشید به خود نارنگی بعد خیار و خلاصه جنگ شدیدی بین جلوییها و عقبی ها درگرفته بود . با این جفت چشمهای خودم دیدم ، شخص تهرانی یه خیار برداشت یه گازش زد و پرت کرد خورد وسط کچلی کله راننده بدبخت . بعدش هم پشت صندلی ها قایم شد .

هیچی دیگه راننده زد کنار گفت " باید صاحابتون بیاد پاسخگو باشه بیصاحاب مونده ها . با این وضعیت من دیگه رانندگی نمیکنم " تهرانی هم با همون بیژامه آبی خال خال سفیدش از مخفیگاهش دراومد و دوسه تا داد زد سر بچه ها و رفت جلو . وانمود کرد که اون ته خواب بوده و نفهمیده که بچه ها از کنترل خارج شدن . بعد دوباره چندتا داد سرمون زد و لیچار میچار بارمون کرد . ما هم گفتیم باشه تو که دیگه نمیای عقب بغل بخاری ؟!!!

از اونور حاجاقا فرقانی هم یه صلوات جمعی فرستاد و دست گذاشت رو شونه راننده که یعنی " دیگه بیخیال برو که تا شب برسیم " . . . اما نرسیدیم . یعنی به تهران نرسیدیم . این ماجرا تا دم مرقد سه چهار بار دیگه تکرار شد و هی راننده زد کنار و فرار کرد تو بیابون و دوباره راضیش کردیم که بیاد و یه نیم ساعتی آروم بودیم و بعد دوباره یه ماجرایی پیش میومد که اتوبوس بهم میریخت . تا این که بعداز قم رسیدیم به مرقد امام ، کادر محترم تشخیص دادن که صلاح نیست با این وضعیت ادامه بدیم . بریم همینجا یه خورده استراحت کنیم . نماز صبحمون هم بخونیم و دوباره راه بیوفتیم .

اون سه روز اندازه سه سال تاریخ مصرف این چهار نفر کادر مجرب و باحال و مهربون و عاشق آموزشیمون کم شد ولی یک برگ شیرین به برگهای دفتر خاطرات من اضافه شد . تا هر بار بخونمش و از شدت خنده هربار اشک از چشمهام جاری بشه و هربار بیوفتم گریه و باور کنم که عمر چقدر آروم با سرعت میگذره .

پ ن : از ترس این که هرکدوم از بچه ها یا بزرگترا از بینمون رفته باشن نمیرم دنبالشون تو فیس بوک و تلگرام دنبالشون بگردم .

پ ن : خدایا مجید شیرازی تا اینجا بود ما قدرش رو میدونستیم . حالا که اومده اونور قدرش رو بدون . فقط نذار بره طرف رختکن حوریا . دست خودش نیست میدونی . . .